متون سیاسی

آموزش ترجمه متون سياسي

پست‌ مدرنيسم‌ يعني‌ چه‌؟

 پست‌ مدرنيسم‌ يعني‌ چه‌؟
مختصري‌ درباره‌ مدرنيسم‌
قبل‌ از بررسي‌ پست‌ مدرنيسم‌ لازم‌ است‌ مختصري‌ درباره‌ي‌ مدرنيسم‌ به‌ مثابه‌ يك‌ واقعيت‌ تاريخي‌ - فرهنگي‌ و نيز خصوصيات‌ آن‌ اشاره‌ كنيم‌، سپس‌ وارد مبحث‌ پست‌ مدرنيسم‌ و مناظره‌ بين‌ مدرنيسم‌ و فرامدرنيسم‌ بشويم‌. كلمه‌ مدرن‌ از ريشه‌ لاتين‌ (modernus) گرفته‌ شده‌ است‌ و مدرنيته‌ بعد از عصر روشنگري‌ (Enlightenment) در اروپا گسترش‌ يافت‌. در همين‌ دوران‌ بود كه‌ انسان‌ غربي‌ به‌ عقل‌ خود بيشتر اعتماد پيدا كرد؛ البته‌ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ اين‌ اعتماد بيشتر متوجه‌ نوعي‌ عقلانيت‌ صورتگرا (Formalist rationality) بود. شايد بتوان‌ ويژگيهاي‌ اصلي‌ ايدئولوژيهاي‌ مدرن‌ را كه‌ همان‌ ويژگيهاي‌ روشنگري‌ است‌، به‌ طور اجمال‌ به‌ شرح‌ زير برشمرد:
1-
اعتقاد به‌ توانايي‌ عقل‌ انسان‌ و علم‌ براي‌ معالجه‌ بيماريهاي‌ اجتماعي‌؛
2-
تأكيد بر مفاهيمي‌ از قبيل‌ پيشرفت‌ (Progress) ، طبيعت‌ (nature) و تجربه‌هاي‌ مستقيم‌ (Direct experience) ؛
3-
مخالفت‌ آشكار با مذهب‌؛
4-
تجليل‌ طبيعت‌ و پرستش‌ خداي‌ طبيعي‌؛
5-
در قلمرو سياست‌، دفاع‌ از حقوق‌ طبيعي‌ انسانها؛ به‌ وسيله‌ حكومت‌ قانون‌ و سيستم‌ جلوگيري‌ از سوءاستفاده‌ از قدرت‌؛
6-
اومانيسم‌ و تبيين‌ جامعه‌ و طبيعت‌ به‌ شكل‌ انساني‌ يا انسان‌انگاري‌ طبيعت‌ (Antropomorphism) ؛
7-
تكيه‌ عمده‌ بر روش‌شناسي‌ تجربي‌ و حسي‌ در مقابل‌ روش‌شناسي‌ قياسي‌ و فلسفي‌؛
8-
پوزيتيويسم‌ به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ مدرنيسم‌.
علاوه‌ بر شاخصها و ويژگيهاي‌ فوق‌الذكر مدرنيسم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ رويكرد تاريخي‌ داراي‌ ويژگيهاي‌ مختلفي‌ در زمينه‌ فلسفه‌، فرهنگ‌، اقتصاد، سياست‌، جامعه‌شناسي‌ و... مي‌باشد؛ براي‌ مثال‌ يكي‌ از ويژگيهاي‌ مدرنيسم‌ در زمينه‌ اقتصاد فوردگرايي‌ (fordism) در جامعه‌شناسي‌، گذار از سنت‌ به‌ تجدد و ايجاد جامعه‌ صنعتي‌، در فرهنگ‌، نوعي‌ نخبه‌گرايي‌ (elitism) در فلسفه‌، نوعي‌ ماترياليسم‌ (materialism) يا مادي‌گرايي‌ و طبيعت‌گرايي‌ (naturalism) و دنياگرايي‌ (Secularism) و در علم‌ نوعي‌ رويكرد مكانيكي‌ (mechanistic) نسبت‌ به‌ علم‌ مي‌باشد.
حال‌ به‌ بررسي‌ اجمالي‌ مهم‌ترين‌ ويژگيها و پايه‌هاي‌ اساسي‌ مدرنيسم‌ يعني‌ اومانيسم‌، سكولاريسم‌، پوزيتيويسم‌ و راسيوناليسم‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ بيشترين‌ نقش‌ را در تكوين‌ و تكامل‌ ايدئولوژي‌ مدرنيسم‌ داشته‌اند.
1-
اومانيسم‌ و ارتباط‌ آن‌ با مدرنيسم‌ (Humanism)
مدرنيسم‌ به‌ لحاظ‌ تاريخي‌ محصول‌ رنسانس‌ است‌ و اومانيسم‌ يا انسان‌ محوري‌ نيز با رنسانس‌ آغاز مي‌شود و اومانيسم‌ انديشه‌ انسان‌ محوري‌ را مستقل‌ از خدا و وحي‌ الهي‌ مطرح‌ مي‌كند و مي‌توان‌ اومانيسم‌ را به‌ عنوان‌ جوهر، روح‌ و باطن‌ رويكرد مدرنيستي‌ تلقي‌ نمود. رنه‌گنون‌ درخصوص‌ جوهر خود بنيادانه‌ اومانيسم‌ مي‌نويسد:
«
اومانيسم‌ نخستين‌ صورت‌ امري‌ بود كه‌ به‌ شكل‌ نفي‌ روح‌ ديني‌ در عصر جديد درآمده‌ بود، و چون‌ مي‌خواستند همه‌ چيز را به‌ ميزان‌ بشري‌ محدود سازنده‌ بشري‌ كه‌ خود غايت‌ و نهايت‌ خود قلمداد شده‌ بود، سرانجام‌ مرحله‌ به‌ مرحله‌ به‌ پست‌ترين‌ درجات‌ وجود بشري‌ سقوط‌ كرد».
2-
سكولاريسم‌ به‌ عنوان‌ ويژگي‌ و پيامد اصلي‌ مدرنيسم‌
در قلمرو مدرنيسم‌، دين‌، مركزيت‌ خود را نسبت‌ به‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ از دست‌ مي‌دهد و به‌ صورت‌ مجموعه‌اي‌ از دستورات‌ و تعاليمي‌ اخلاقي‌ و شخصي‌ درمي‌آيد. نگرش‌ مدرنيستي‌ به‌ دين‌ نگرشي‌ صرفاً پراگماتيستي‌ و بهره‌جويانه‌ است‌ و بايد يكي‌ از ويژگيهاي‌ مدرنيسم‌ و تفكر ليبراليستي‌ را، اعتقاد به‌ سكولاريزه‌ كردن‌ حيات‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ دانست‌؛ يعني‌ اين‌ اعتقاد كه‌ دين‌ يا نبايد وجود داشته‌ باشد يا اگر وجود دارد بايد به‌ امري‌ شخصي‌ و فردي‌ تبديل‌ شود و در محدوده‌ عبادات‌ و احكام‌ فردي‌ باقي‌ بماند، و دين‌ نبايد مركز ثقل‌ حيات‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ باشد بلكه‌ بايد در جهت‌ مشهورات‌ و باورهاي‌ اومانيستي‌ قرار داشته‌ باشد. شايد بتوان‌ به‌ طور خلاصه‌ شاخصهاي‌ سكولاريسم‌ را اين‌ طور بيان‌ كرد:
1-
دنيايي‌ ديدن‌ و اين‌ جهاني‌ كردن‌ حيات‌ بشري‌؛
2-
افول‌ و كاهش‌ نقش‌ متافيزيك‌ و مابعدالطبيعه‌؛
3-
نگرش‌ مادي‌ نسبت‌ به‌ اخلاق‌؛
4-
هدايت‌ عقل‌.
از مكاتبي‌ كه‌ در پيدايش‌ و تكوين‌ سكولاريسم‌ مؤثر بوده‌اند، مي‌توان‌ به‌ اومانيسم‌ (Humanism) و ناسيوناليسم‌ (nationalism) و تاحدي‌ سيانتيسم‌ (scientism) كه‌ اوج‌ آن‌ در پوزيتيويسم‌ (Positivism) تبلور يافته‌، اشاره‌ كرد. همچنين‌ يكي‌ از ستونهايي‌ كه‌ سكولاريسم‌ بر آن‌ استوار است‌ ليبراليسم‌ (liberalism) است‌. ريشه‌هاي‌ فلسفي‌ سكولاريسم‌ مربوط‌ به‌ مكتب‌ تداعي‌گرايي‌ جيمز ميل‌ (James Mill) و مكتب‌ اصالت‌ فايده‌ (utilitarianism) جرمي‌ بنتام‌ (Jermy Bentham) مي‌شود.
3-
پوزيتيويسم‌ به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ مدرنيسم‌
بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ يك‌ تداخل‌ مهم‌ و اساسي‌ بين‌ پوزيتيويسم‌ و مدرنيسم‌ وجود دارد؛ مدرنيسم‌ به‌ عنوان‌ ايدئولوژي‌ پوزيتيويسم‌ تلقي‌ مي‌شود و پوزيتيويسم‌ را مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ مدرنيسم‌ تلقي‌ نمود و نيز مي‌توان‌ بدنه‌ اصلي‌ علوم‌ معاصر علي‌الخصوص‌ نظريات‌ جديد علوم‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ را پوزيتيويسم‌ دانست‌ و پوزيتيويسم‌ در واقع‌ شورشي‌ بود برعليه‌ فلسفه‌ و متافيزيك‌ و برعليه‌ گرايشهاي‌ ديني‌ و احكام‌ اخلاقي‌ و مذهبي‌.
از ديدگاه‌ پوزيتيويسم‌ مذهب‌ جزء تاريخ‌ ذهن‌ انسان‌ است‌ و خارجيتي‌ ندارد، خداوند مفهومي‌ است‌ كه‌ جزء تاريخ‌ ذهن‌ انسان‌ قرار مي‌گيرد. از مهم‌ترين‌ ابزار پوزيتيويسم‌ در حمله‌ي‌ به‌ دين‌، تشكيك‌ در معناداري‌ گزاره‌هاي‌ ديني‌ است‌ كه‌ توضيح‌ آن‌ در اين‌ مختصر نمي‌گنجد. پس‌ مي‌توان‌ نظريات‌ جديدي‌ را كه‌ در قرن‌ 20 مطرح‌ شده‌اند، از نظر معرفت‌شناسي‌ و متدلوژي‌ تحت‌ عنوان‌ پوزيتيويسم‌ و از لحاظ‌ محتوي‌ تحت‌ عنوان‌ مدرنيسم‌ بررسي‌ نمود.
4-
راسيوناليسم‌ و اعتقاد به‌ عقل‌ انسان‌ به‌ عنوان‌ اساس‌ معرفت‌
راسيوناليسم‌ در واقع‌ سنتي‌ است‌ فلسفي‌ كه‌ مبادي‌ آن‌ به‌ سده‌هاي‌ هفده‌ و هجده‌ برمي‌گردد. از ديدگاه‌ فلسفي‌ طرفداران‌ اصالت‌ عقل‌، مكاشفه‌ و شهود را به‌ عنوان‌ سرچشمه‌ و اساس‌ معرفت‌ واقعي‌ قبول‌ نداشتند و معتقد بودند فقط‌ براهين‌ قياسي‌ (deductive) يا استقرايي‌ (inductive) مي‌تواند اطلاعات‌ دقيق‌ و قابل‌ اطميناني‌ را درباره‌ي‌ جهان‌ به‌ دست‌ دهد. در جامعه‌شناسي‌ اعتقاد به‌ راسيوناليسم‌ يا پوزيتيويسم‌ قرن‌ 19 همراه‌ بوده‌ است‌؛ اينان‌ معتقد بودند كه‌ هدف‌ از ارجاع‌ به‌ عقل‌ انسان‌ تنها شناخت‌ امور نيست‌، بلكه‌ بهبود زندگي‌ اجتماعي‌ نيز مدّنظر است‌؛ به‌ عبارت‌ ديگر عقل‌ يك‌ امر از پيش‌ داده‌ شده‌ تلقي‌ نمي‌شود بلكه‌ استعدادي‌ است‌ كه‌ مي‌بايد فراگرفته‌ شود و از طريق‌ آن‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ دچار تحول‌ گردد. البته‌ بايد ميان‌ عقلانيت‌ (Rationality) و (Rationalism) مكتب‌ اصالت‌ عقل‌ و (Rationalization) يا روند و جريان‌ عقلاني‌ نمودن‌، تمايز قائل‌ شد. مفهوم‌ حصول‌ عقلانيت‌، اساس‌ تحليل‌ ماكس‌ وبر از سرمايه‌داري‌ مدرن‌ بوده‌ است‌ و از نظر او حصول‌ عقلانيت‌ در سياست‌ متضمن‌ افول‌ هنجارهاي‌ سنتي‌ مشروعيت‌ و گسترش‌ ديوان‌سالاري‌ و بوروكراسي‌ مي‌باشد.
5-
نقش‌ نوميناليسم‌ (nominalism) يا اصالت‌ تسميه‌ در فراهم‌ آوردن‌ زمينه‌ ظهور تفكر مدرن‌
نوميناليسم‌ يعني‌ اعتقاد به‌ اينكه‌ آنچه‌ در عالم‌ وجود دارد، نامهاست‌ و تصورات‌ مجرد و مجردات‌ داراي‌ وجود واقعي‌ نبوده‌ و واقعيت‌ ندارند و آنچه‌ به‌ جهان‌ تعلق‌ دارد تنها كلمه‌ است‌ و تنها فرد و منفردات‌ وجود واقعي‌ دارند، و نامها بدانها تعلق‌ مي‌گيرد. مكتب‌ نوميناليسم‌ بيشتر با فلسفه‌ ماترياليسم‌ و آمپريسم‌ وفق‌ دارد، يكي‌ از مشهورترين‌ نوميناليستهاي‌ قرون‌ وسطي‌ گيوم‌ دوكام‌ است‌. بلومن‌ برگ‌ در كتاب‌ «مشروعيت‌ عصر جديد» درمورد نقش‌ نوميناليسم‌ در فراهم‌ آوردن‌ زمينه‌ مدرنيسم‌ و تفكر مدرن‌ معتقد است‌ كه‌ نوميناليسم‌ به‌ طور غيرمستقيم‌ در شكل‌گيري‌ تفكر مدرن‌ نقش‌ داشته‌ است‌، از ديدگاه‌ او نوميناليسم‌، مطلق‌ كردن‌ و نهايتاً بي‌معنا و بي‌ربط‌ ساختنمفاهيم‌ الهيات‌ مسيحي‌، زمينه‌ را براي‌ ظهور تفكر مدرن‌ فراهم‌ آورد.
6-
مدرنيسم‌ و رويكرد مكانيكي‌ نسبت‌ به‌ علم‌
تمثيل‌ مكانيكي‌ حاصل‌ قرن‌ پانزدهم‌ به‌ بعد است‌ كه‌ مهم‌ترين‌ خصوصيات‌ الگوي‌ مكانيكي‌ عبارت‌ است‌ از:
الف‌- الگوي‌ مكانيكي‌ قائل‌ به‌ «قابليت‌ تجزيه‌پذيري‌» امري‌ است‌ كه‌ مورد تمثيل‌ واقع‌ مي‌گردد. فرانسيس‌ بيكن‌ و همه‌ آمپريستها شرط‌ اول‌ علم‌ را «تجربه‌پذيري‌» مي‌دانند؛ در اين‌ ديدگاه‌ جامعه‌ مجموعه‌اي‌ است‌ از اجزايي‌ كه‌ داراي‌ استقلال‌اند كه‌ از تركيب‌ اين‌ اجزاي‌ جامعه‌ پديد مي‌آيد.
ب‌- اجزاء بايد در حالت‌ روابط‌ متقابل‌ (interaction) باشند؛
ج‌- الگوي‌ مكانيكي‌ برعكس‌ الگوي‌ ارگانيستي‌ رشدناپذير است‌.
مفهوم‌ الگوي‌ مكانيسمي‌ ناظر به‌ اين‌ است‌ كه‌ پديده‌هاي‌ اجتماعي‌ مثل‌ جامعه‌ و دولت‌، پديده‌هايي‌ مصنوعي‌ مي‌باشند. انديشه‌ قرارداد اجتماعي‌ كه‌ بخش‌ عمده‌اي‌ از تاريخ‌ نظريات‌ سياسي‌ را دربرمي‌گيرد مبتني‌ بر چنين‌ برداشتي‌ است‌.
در اينجا بايستي‌ به‌ بيان‌ تفاوتي‌ كه‌ بين‌ مدرنيسم‌ و مدرنيزاسيون‌ به‌ معناي‌ تجدد وجود دارد، بپردازيم‌. نظريه‌ تجدد يكي‌ از الگوهاي‌ مسلط‌ جامعه‌شناسي‌ و علوم‌ سياسي‌ آمريكا در دهه‌ 50 و 60 است‌ كه‌ براي‌ توضيح‌ فراگردهاي‌ شاملي‌ است‌ كه‌ جوامع‌ سنتي‌ از طريق‌ آنها به‌ نوسازي‌ و نوگرايي‌ نايل‌ مي‌شوند كه‌ قائل‌ شدن‌ به‌ نوگرايي‌ متضمن‌ توسعه‌ نهادهاي‌ مختلفي‌ از جمله‌ احزاب‌، پارلمان‌، تصميم‌گيري‌ براساس‌ مشاركت‌ مردم‌، افزايش‌ تعداد باسوادان‌، توسعه‌ شهرنشيني‌ و شاخصهاي‌ مختلف‌ ديگر بود كه‌ البته‌ انتقاداتي‌ به‌ نظريه‌ مدرنيزاسيون‌ وارد شد؛ از جمله‌ اينكه‌ تجدد مبتني‌ بر توسعه‌اي‌ است‌ كه‌ در غرب‌ روي‌ داده‌ و اين‌ الگو بر محور تجارب‌ ملل‌ خاصي‌ بنا شده‌ است‌. در واقع‌ بايد بيان‌ كرد كه‌ تمام‌ نظريات‌ جديد در جامعه‌شناسي‌ و علوم‌ سياسي‌ و قدر مشترك‌ و رشته‌ اتصال‌ همه‌ نظريات‌ جديد به‌ ايدئولوژي‌ مدرنيسم‌ و مدرن‌سازي‌ (modernization) برمي‌گردد كه‌ مي‌توان‌ به‌ افرادي‌ مثل‌ تالكوت‌ پارسونز، گابريل‌ آلموند، ديويدايستون‌ و كارل‌ دويچ‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ از چهره‌هاي‌ سرشناس‌ نظريات‌ جديد علوم‌ سياسي‌ در دهه‌ي‌ 50 و 60 هستند و نظريات‌ مدرنيستي‌ را مورد نقد و بررسي‌ قرار دارند. در دهه‌ي‌ 60 و 70 گروهي‌ به‌ تدريج‌ در علوم‌ سياسي‌ پيدا شدند كه‌ به‌ عنوان‌ نسل‌ دوم‌ نظريه‌ پردازان‌ مدرنيسم‌ يا تجديدنظرطلبان‌ شناخته‌ مي‌شدند، و در واقع‌ اين‌ گروه‌ يك‌ نسل‌ انتقالي‌ است‌ از نظريه‌ مدرنيستي‌، به‌ نظريه‌ پست‌ مدرنيستي‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ نسل‌ تجديدنظر طلبان‌ اصل‌ ضرورتِ گذار از جامعه‌ سنتي‌ به‌ جامعه‌ مدرن‌ را مي‌پذيرند ولي‌ درباره‌ي‌ شيوه‌گذار و مراحل‌ گذار و مفهوم‌ تجدد و مدرنيسم‌ شبهات‌ و مباحث‌ مختلفي‌ را طرح‌ مي‌كنند و انتقاداتي‌ را بر نسل‌ اول‌ نظريه‌پردازان‌ مدرنيستي‌ وارد مي‌نمايند.
از كساني‌ كه‌ انتقاداتي‌ را عليه‌ نظريات‌ مدرنيستي‌ و فونكسيوناليستي‌ وارد كردند، نويسنده‌ آمريكايي‌ گاسفيلد و آندره‌گوندر فرانك‌ مي‌باشند؛ آندره‌ كه‌ از نظريه‌پردازان‌ سرشناس‌ نظريات‌ وابستگي‌ است‌، مستقيماً نظريه‌ جامعه‌ سنتي‌ در مقابل‌ جامعه‌ مدرن‌ را مورد انتقاد قرار داده‌ است‌.
از ديدگاه‌ معرفت‌شناسي‌ و روش‌شناسي‌ نيز مدرنيسم‌ مورد انتقاد واقع‌ شده‌ است‌، از جمله‌ مي‌توان‌ به‌ انتقاداتي‌ كه‌ به‌ پوزيتيويسم‌ به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ مدرنيسم‌ وارد شده‌ اشاره‌ كرد. هرگاه‌ براي‌ ريشه‌يابي‌ انتقاداتي‌ كه‌ به‌ مدرنيسم‌ انجاميد به‌ قرن‌ 19 بازگرديم‌ خواهيم‌ ديد كه‌ دو انتقاد عمده‌ عليه‌ پوزيتيويسم‌ مطرح‌ شده‌ است‌ يك‌ دسته‌ انتقاداتي‌ كه‌ از جانب‌ ماركس‌ و ماركسيستها مطرح‌ شد و به‌ شكاف‌ ميان‌ خود ماركسيستها منتهي‌ شد.
از جمله‌ منتقدان‌ مي‌توان‌ به‌ رايت‌ (E. olin wright) اشاره‌ كرد كه‌ در زمينه‌ مباحث‌ ديالكتيكي‌ در نقد روش‌ تحصّلي‌ يا پوزيتيويسم‌ مطرح‌ است‌ و از ماركسيستهاي‌ غيرپوزيتيويست‌ مي‌توان‌ به‌ نظريات‌ مكتب‌ فرانكفورت‌ در قرن‌ بيستم‌ اشاره‌ كرد. مكتب‌ فرانكفورت‌ (Frankfurt school) به‌ گروهي‌ از انديشمندان‌ يهودي‌ علوم‌ اجتماعي‌ كه‌ در انجمن‌ تحقيقات‌ اجتماعي‌ كار مي‌كردند و از آلمان‌ مهاجرت‌ كرده‌ بودند اطلاق‌ مي‌شد. از معروف‌ترين‌ چهره‌هاي‌ برجسته‌ اين‌ مكتب‌ مي‌توان‌ آدورنو، دبليوبنيامين‌، اريك‌ فروم‌، فرانتس‌ نويمان‌، هوركهايمر، ماركوزه‌ را ذكر كرد، بعضي‌ از آنها مانند ماركوزه‌ از مهم‌ترين‌ مخالفان‌ پوزيتيويسم‌ نه‌ تنها در محدوده‌ مسائل‌ ماركسيستي‌ بلكه‌ در كل‌ علوم‌ اجتماعي‌ در قرن‌ بيستم‌اند؛ عمده‌ترين‌ مسائل‌ مورد علاقه‌ آنها عبارت‌ بود از:
1-
بسط‌ و گسترش‌ يك‌ تحليل‌ انتقادي‌ از اقتصادگرايي‌ در ماركسيسم‌ ارتدوكس‌ و رسمي‌؛
2-
بنا نهادن‌ يك‌ معرفت‌شناسي‌ شايسته‌ و نقد سرمايه‌داري‌ پيشرفته‌؛
3-
گنجانيدن‌ تجليل‌ روان‌شناختي‌ فرويدي‌ در نظريات‌ اجتماعي‌ ماركس‌؛
4-
حمله‌ بر عقلانيت‌ ابزارگرايانه‌ (instrumental rationality) به‌ عنوان‌ اصل‌ اساسي‌ جامعه‌ سرمايه‌داري‌.
مفهوم‌ پست‌ مدرنيسم‌
امروزه‌ بعد از فروپاشي‌ اردوگاه‌ كمونيسم‌ حركت‌ جديدي‌ عليه‌ آزادي‌ و عقل‌ در جريان‌ است‌ كه‌ اين‌ ديدگاه‌، نه‌ تنها در هنر معماري‌ و ادبيات‌ بلكه‌ به‌ علومي‌ نظير حقوق‌، اخلاق‌، سياست‌، جامعه‌شناسي‌ و اقتصاد نيز سرايت‌ كرده‌ است‌. از لحاظ‌ لغوي‌ Post بيشتر تداوم‌ جرياني‌ را ثابت‌ مي‌كند، و پست‌ مدرنيسم‌ به‌ معناي‌ پايان‌ مدرنيسم‌ نيست‌، بلكه‌ نقد مدرنيسم‌ و تداوم‌ جريان‌ مدرنيسم‌ مي‌باشد. اين‌ اصطلاح‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ فرانوگرايي‌، يسانوگرايي‌، پسامدرنيسم‌ و فرامدرنيسم‌ و... ترجمه‌ شده‌ است‌. از اصطلاح‌ پسامدرنيسم‌ در تاريخ‌ ادبيات‌ اسپانيا، پيش‌ از جنگ‌ جهاني‌ اول‌ و در تاريخ‌ ادبي‌ آمريكاي‌ لاتين‌ در سالهاي‌ ميان‌ دو جنگ‌ جهاني‌ استفاده‌ شده‌ است‌.
در واقع‌ پسامدرن‌ بيانگر همان‌ پرسشهاي‌ اصلي‌ مدرنيسم‌ است‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ اين‌ بار پرسشها به‌ گونه‌اي‌ آگاهانه‌ مطرح‌ مي‌شود. ديگر اينكه‌ مفهوم‌ پست‌ مدرنيسم‌ را نبايد با جامعه‌ فرامدرن‌ و فراصنعتي‌ (Post-industrial society) خلط‌ كرد. (Post-industrial society) جامعه‌ فراصنعتي‌ نخستين‌ بار به‌ وسيله‌ دانيل‌ بل‌ در كتاب‌ او به‌ نام‌ (The comial of Post-idustrial society) در سال‌ 1974 براي‌ توصيف‌ تغييرات‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ اواخر قرن‌ بيستم‌ بسط‌ و گسترش‌ يافت‌. قبل‌ از بررسي‌ ويژگيهاي‌ جامعه‌ فراصنعتي‌ ابتدا ويژگيهاي‌ يك‌ جامعه‌ صنعتي‌ را بيان‌ مي‌نماييم‌. ويژگيها و خصلتهاي‌ يك‌ جامعه‌ صنعتي‌ عبارت‌ است‌ از:
1-
به‌ وجود آمدن‌ دولتهاي‌ ملي‌ منسجمي‌ كه‌ از تجانس‌ قومي‌ و فرهنگي‌ برخوردارند و در حول‌ فرهنگ‌ و زبان‌ مشترك‌ سازمان‌ يافته‌اند؛
2-
تجارتي‌ شدن‌ توليد؛
3-
سيطره‌ توليد ماشيني‌ و سازمان‌ يافتن‌ توليد در كارخانه‌؛
4-
شهري‌ شدن‌ جامعه‌؛
5-
رشد همگاني‌ سواد و تحصيلات‌؛
6-
به‌ كار بستن‌ علم‌ در كليه‌ عرصه‌هاي‌ زندگي‌ و عقلاني‌ شدن‌ تدريجي‌ حيات‌ اجتماعي‌؛
7-
برخوردار شدن‌ مردم‌ از حق‌ رأي‌ و شركت‌ در انتخابات‌ و نهادي‌ شدن‌ امور و فعاليتهاي‌ سياسي‌ در حول‌ احزاب‌ سياسي‌ و جامعه‌ فراصنعتي‌ در اقتصاد به‌ صورت‌ افول‌ توليد كالا و ساخت‌ مصنوعات‌ و جايگزين‌ شدن‌ آن‌ به‌ وسيله‌ خدمات‌ انعكاس‌ يافته‌ است‌.
از ويژگيهاي‌ جوامع‌ فوق‌ صنعتي‌، اقتصاد مبتني‌ بر دانش‌ و كارگران‌ تحصيل‌ كرده‌ مي‌باشد كه‌ عنصر اصلي‌ نيروي‌ انساني‌ است‌.
همچنين‌ مباحثي‌ را كه‌ آلوين‌ تافلر درمورد تحولات‌ تكنولوژيك‌ مطرح‌ كرده‌ است‌، نبايد به‌ عنوان‌ بحثي‌ در پست‌ مدرنيسم‌ تلقي‌ نماييم‌ و معناي‌ پست‌ مدرنيسم‌ را بايستي‌ بيشتر در جريانات‌ فكري‌ اواخر قرن‌ بيستم‌ جستجو كرد. نه‌ در تحولاتي‌ كه‌ از لحاظ‌ تكنولوژيك‌ پيدا شده‌ است‌ كه‌ البته‌ مفهوم‌ عاميانه‌ از پست‌ مدرنيسم‌ بعضاً منجر به‌ پيدايش‌ چنين‌ تلقياتي‌ شده‌ است‌. تافلر معتقد است‌ كه‌ جهان‌ سه‌ موج‌ مدرنيزاسيون‌ را طي‌ كرده‌ است‌ و الان‌ در آستانه‌ موج‌ سوم‌ هستيم‌. كتاب‌ «جابجايي‌ در قدرت‌» او درمورد ساخت‌ قدرت‌ و دولت‌ در موج‌ سوم‌ است‌؛ او معتقد است‌ تضادهاي‌ جهان‌ معاصر ناشي‌ از تضادهاي‌ سه‌ موج‌ نوسازي‌ است‌ و تلاش‌ كشورها براي‌ توسعه‌ چيزي‌ نيست‌، جز گذار از يك‌ موج‌ به‌ موج‌ ديگر. پس‌ بحث‌ تافلر بحث‌ مدرنيستي‌ است‌ نه‌ پست‌مدرنيستي‌.
ويژگيها و خصوصيات‌ پست‌ مدرنيسم‌
در رابطه‌ با اينكه‌ پست‌ مدرنيسم‌ چه‌ مشخصات‌ و ويژگيهايي‌ دارد توافقي‌ وجود ندارد. براي‌ نمونه‌ ليوتار معتقد است‌ پست‌ مدرن‌، عصر تشكيك‌ يا مردن‌ تعاريف‌ منطقي‌ است‌ و اين‌ تشكيك‌ به‌ طور حتم‌ از پيشرفت‌ علوم‌ حاصل‌ شده‌ است‌. براي‌ مثال‌ ليوتار مطرح‌ مي‌كند كه‌ توجه‌ به‌ موسيقي‌ راك‌، تماشاي‌ برنامه‌هاي‌ غربي‌، خوردن‌ غداي‌ مك‌ دونالد، جورابهاي‌ ژاپني‌، لباسهاي‌ هنگ‌كنگي‌، بازيهاي‌ تلويزيوني‌ را مي‌توان‌ در فرهنگ‌ معاصر بيان‌ نمود. به‌ طور خلاصه‌ مي‌توان‌ نظريات‌ و انديشه‌ سياسي‌ ليوتار را اين‌گونه‌ خلاصه‌ نمود.
1-
به‌ پايان‌ رسيدن‌ عصر ساختن‌ تئوري‌ يا تئوريهاي‌ كلان‌ در باب‌ سياست‌ و جامعه‌؛
2-
عدم‌ دسترسي‌ به‌ يك‌ تئوري‌ مطلق‌گرايي‌ اخلاقي‌ و ارزشي‌؛
3-
شكاكيت‌ اخلاقي‌ (moral skepticism) نهايتاً به‌ يك‌ جهان‌ اعتباري‌ و اعتبارگرايي‌ ختم‌ خواهدشد؛
4-
اهميت‌ فوق‌العاده‌ به‌ معنا و جهانِ معنا دادن‌ و خصوصي‌ و شخصي‌ كردن‌ معنا.
و يا جمسون‌ معتقد است‌ عوامل‌ پيدايش‌ پست‌ مدرن‌ عبارتنداز: 1- از بين‌ رفتن‌ عمق‌ و ضعفهاي‌ نگرشي‌ نسبت‌ به‌ تاريخ‌. 2- خمود عاطفي‌ كه‌ در عصر پست‌ مدرن‌ اتفاق‌ افتاد.
تري‌ ايگلتون‌ نيز دوران‌ پست‌ مدرن‌ را عصر فك‌ استقلال‌ ذاتي‌ از هنرها و فنون‌ پايه‌ و نيز عصر از بين‌ رفتن‌ مرزها بين‌ فرهنگ‌ و جامعه‌ سياسي‌ مي‌داند.
بايد توجه‌ داشت‌ زمينه‌هايي‌ كه‌ واژه‌ پست‌ مدرنيسم‌ به‌ كار رفته‌ بسيار چشمگير و درخور توجه‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ موارد زير اشاره‌ كرد:
1-
موزيك‌ (استاك‌ هازن‌، هالي‌وي‌، لوري‌ آندرسون‌ و ترديسي‌)
2-
هنر (ماخ‌، راوشن‌ برگ‌ و باسيلنز)
3-
رمان‌ (بارث‌، بالارد و داكترو)
4-
فيلم‌ ] فيلمهاي‌ (wether by) ، (The wedding) و [(Body Heat)
5-
عكاسي‌ (شرمان‌، لوين‌، پرنيس‌)
6-
معماري‌ (خبگز، بولين‌)
7-
ادبيات‌ (اسپانوس‌، حسن‌، فيلور)
8-
فلسفه‌ (ليوتار، دريدا، بادريلارد و ريچارد رورتي‌)
9-
انسان‌شناسي‌ (كليفورد، ماركوز و تايلر)
10-
جامعه‌شناسي‌ (دنزين‌)
11-
جغرافي‌ (soja)
شايد بتوان‌ به‌ طور فهرست‌وار ويژگيها و خصوصيات‌ ذيل‌ را براي‌ پست‌ مدرنيسم‌ بيان‌ نمود:
1-
در روان‌شناسي‌ منكر فاعل‌ عاقل‌ و منطقي‌؛
2-
نفي‌ دولت‌ به‌ عنوان‌ سمبل‌ هويت‌ ملي‌؛
3-
نفي‌ ساختارهاي‌ حزب‌ و اعمال‌ سياسي‌ آنها؛
4-
به‌ عنوان‌ كانالهاي‌ يگانگي‌ و تصورات‌ جمعي‌؛
5-
ترفيع‌ و ترويج‌ نسبي‌ بودن‌ اخلاقيات‌؛
6-
مخالفت‌ با قدرت‌ يابي‌ سياسي‌ دولت‌ متمركز مدرن‌؛
7-
مخالفت‌ با رشد اقتصادي‌ به‌ بهاي‌ ويراني‌ محيط‌ زيست‌؛
8-
مخالفت‌ با حل‌ شدن‌ خرده‌ فرهنگها در فرهنگ‌ مسلط‌؛
9-
مخالفت‌ با نژادپرستي‌؛
10-
مخالفت‌ با نظرات‌ بوروكراتيك‌ بر توليد؛
11-
زير سؤال‌ بردن‌ همه‌ برداشتهاي‌ اساسي‌ مورد قبول‌ اجتماع‌؛
12-
شك‌ نسبت‌ به‌ عقل‌ انسان‌ و ردّ عقل‌گرايي‌ و طغيان‌ همه‌ جانبه‌ عليه‌ روشنگري‌؛
13-
مخالف‌ برنامه‌ريزي‌ سنجيده‌ و متمركز با تكيه‌ بر متخصصان‌؛
14-
به‌ رسميت‌ شناختن‌ نسبيت‌گرايي‌ (relativism) ؛
15-
اعتقاد به‌ پايان‌ يافتن‌ مبارزه‌ طبقه‌ كارگر و مستحيل‌ شدن‌ آن‌ در دل‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌
16-
اعلام‌ ورود به‌ يك‌ دوره‌ جديد فراتاريخي‌.
از نقطه‌ نظر شناخت‌شناسي‌ نگاه‌ پست‌ مدرنيستها نگاهي‌ هرمنوتيك‌ و تفهمي‌ است‌. يكي‌ از برجستگان‌ اين‌ تفكر هانس‌ گئورگ‌ گادامر مي‌باشد كه‌ نظريات‌ خود را در كتاب‌ حقيقت‌ و روش‌ (warheit and Methode) بيان‌ نموده‌ است‌ او قصد دارد؛ با استفاده‌ از هستي‌شناسي‌ هيدگري‌ بار ديگر پرسش‌ علوم‌ انساني‌ را مطرح‌ سازد. او فاصله‌گذاري‌ بيگانه‌ساز (Alienating distanciation) را پيش‌فرض‌ اصلي‌ علوم‌ انساني‌ مي‌داند. اين‌ فاصله‌گذاري‌ ذهنيت‌ جديد براساس‌ تقابل‌ ذهن‌ و عين‌ يا سوبژه‌ و اوبژه‌ قرار دارد؛ او بحث‌ فاصله‌گذاري‌ را در سه‌ قلمرو زيبايي‌شناسي‌، تاريخي‌ و زبان‌ بسط‌ مي‌دهد. به‌ طور كلي‌ فلسفه‌ گادامر معرف‌ تركيب‌ دو جريان‌ يا دو حركت‌ است‌ كه‌ ما آنها را تحت‌ عنوان‌ حركت‌ از هرمنوتيك‌ خاص‌ (Regional) به‌ هرمنوتيك‌ عام‌ (General) و حركت‌ از معرفت‌شناسي‌ علوم‌ انساني‌ به‌ هستي‌شناسي‌ توصيف‌ مي‌كنيم‌. اگر در بحث‌ مدرنيسم‌، پوزيتيويسم‌ را به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ مدرنيسم‌ بيان‌ كنيم‌ شايد بتوان‌ رويكرد هرمنوتيك‌ را در مقابل‌ پوزيتيويسم‌ به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ پست‌مدرنيسم‌ مطرح‌ كنيم‌. البته‌ رويكرد هرمنوتيك‌ تاريخي‌ طولاني‌ دارد و ريشه‌ در مسائلي‌ دارد كه‌ با تفاسير انجيلي‌ ارتباط‌ داشته‌اند و مي‌توان‌ اين‌ موضوع‌ را در آثار كساني‌ همچون‌ دبليوديلتاي‌ و ويندلباند (windelband) و كارل‌ مانهايم‌ و يا ريكرت‌ (Rickert) مشاهده‌ كرد. به‌ طور كلي‌ تحقيق‌ تفسيري‌ يا تأويل‌ متن‌ بخشي‌ از انتقاداتي‌ است‌ كه‌ از پوزيتيويسم‌ در جامعه‌شناسي‌ صورت‌ گرفته‌ است‌.
پست‌ مدرنيسم‌ و جامعه‌شناسي‌
اصطلاحات‌ مدرنيته‌ (modernity) و پست‌ مدرنيسم‌ در دهه‌ي‌ 1980 با مناظره‌ هابرماس‌ وفوكو وارد جامعه‌شناسي‌ شد. اين‌ اصطلاح‌ در اواخر دهه‌ 1970 وارد جامعه‌شناسي‌ فرانسه‌ شد و مورد پذيرش‌ كساني‌ همچون‌ كريستوا (kristeva) و ليوتار قرار گرفت‌ و دوباره‌ در قالب‌ ساخت‌زدايي‌ يا شالوده‌زدايي‌ فراساخت‌گرايي‌ (Post-structualist deconstruction) دريدا قرار گرفت‌. پست‌ مدرنيسم‌ فراتشريحها يا فراروايتهاي‌ (Meta narrative) مدرنيسم‌ از قبيل‌ علم‌ (Science) دين‌ (religion) ، فلسفه‌ و اومانيسم‌ (humanism) سوسياليسم‌ و آزادي‌ زنان‌ (Femenism) را مورد انتقاد قرار مي‌دهد و ايده‌ توسعه‌ تاريخي‌ (historical Development) مدرنيستها را رد مي‌نمايد.
از نقطه‌ نظر جامعه‌ شناختي‌ مي‌توان‌ يك‌ نوع‌ ارتباط‌ بين‌ ساخت‌گرايي‌ (Structuralism) و مابعد ساخت‌گرايي‌ (post structuralism) و پست‌ مدرنيسم‌ قائل‌ شد. شايد به‌ جرئت‌ بتوان‌ گفت‌ كه‌ بسياري‌ از پيشروان‌ ساخت‌گرايي‌ با جنبش‌ فكري‌ پست‌ مدرنيسم‌ همكاري‌ داشته‌اند. يك‌ وجه‌ تشابه‌ ساخت‌گرايي‌، مابعد ساخت‌گرايي‌ و مابعدمدرنيسم‌ توجه‌ آنها به‌ زبان‌ است‌ كه‌ جملگي‌ ريشه‌ در زبان‌شناسي‌ به‌ خصوص‌ ايده‌هاي‌ دوسو سور دارند به‌ عنوان‌ نمونه‌ ليوتار معتقد است‌ كه‌ «شناخت‌ علمي‌ نوعي‌ گفتگو است‌» و به‌ طور خلاصه‌ آنها معتقدند كه‌ «زبان‌ ضرورتاً امروزه‌ مركز توجه‌ تمامي‌ دانسته‌ها، كنشها و زندگي‌ است‌»، يكي‌ از كساني‌ كه‌ آثارش‌ هم‌ جنبه‌هاي‌ ساخت‌گرايي‌ و هم‌ مابعد ساخت‌گرايي‌ و هم‌ پست‌ مدرنيستي‌ داشته‌ است‌، ميشل‌ فوكو جامعه‌شناس‌ فرانسوي‌ (1984-1962) مي‌باشد. ميشل‌ فوكو از افراد مختلفي‌ تأثير پذيرفته‌ است‌. مثلاً از عقلانيت‌ ماكس‌ وبر، ايده‌هاي‌ ماركيستي‌، روش‌ هرمنوتيك‌، ساخت‌گرايي‌ و همچنين‌ از ينچه‌ تأثير پذيرفته‌ است‌. البته‌ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ ساخت‌گرايي‌ نيز مورد انتقاد قرار گرفت‌ و باعث‌ شد نظريات‌ ضد ساخت‌گرايي‌ (Anti-Structuralism) نيز وارد جامعه‌شناسي‌ شود و در اين‌ ارتباط‌ مي‌توان‌ به‌ جامعه‌شناسي‌ هستي‌ شناسانه‌ (Existential Sociology) و نظريه‌ سيستمها در برابر ساخت‌گرايي‌ اشاره‌ كرد.
انتقاد از پست‌ مدرنيسم‌
در سال‌ 1975 يكي‌ از روزنامه‌هاي‌ آمريكا مطلبي‌ تحت‌ عنوان‌ اينكه‌ پست‌ مدرنيسم‌ مرده‌ است‌ (Post modernism is dead) ، منتشر نمود و روزنامه‌اي‌ ديگر نوشت‌ كه‌ اكنون‌ پست‌ -پست‌ مدرنيسم‌ (Post-Post modernism) موضوعيت‌ دارد و مسئله‌ اصلي‌ مي‌باشد. تاكنون‌ انتقادات‌ فراواني‌ به‌ پست‌ مدرنيسم‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ كه‌ از مهم‌ترين‌ آنها مي‌توان‌ به‌ انتقادهاي‌ يورگن‌ هابرماس‌ اشاره‌ كرد. هابرماس‌ در سال‌ 1981 حملات‌ سختي‌ را به‌ پست‌ مدرنيستها آغاز كرد و آنان‌ را محافظه‌ كاران‌ نو (neo-conservatism) و تئوري‌شان‌ را نيز تئوري‌ ماقبل‌ مدرن‌ (Premodern) خواند. او حملات‌ خود را متوجه‌ طرفداران‌ فرامدرنيته‌ به‌ خصوص‌ ليوتار و فوكو نمود؛ البته‌ انتقادات‌ هابرماس‌ فقط‌ متوجه‌ پست‌ مدرنيستها نيست‌. او همچنين‌ مناظراتي‌ با كارل‌ پوپروهانس‌ آلبرت‌ درباره‌ پوزيتيويسم‌ و با نيكلاس‌ لوهمان‌ درباره‌ي‌ نظريه‌ سيستمها و با هانس‌ گئورگ‌ گادامر درباره‌ هرمنوتيك‌ و با كارل‌ آتوآپل‌ درباره‌ي‌ اخلاق‌ داشته‌ است‌. هابرماس‌ يكي‌ از كساني‌ است‌ كه‌ دلبستگي‌ شديدي‌ به‌ پروژه‌ مدرنيته‌ داشته‌ و نمي‌خواهد آن‌ را كنار بگذارد، او حملات‌ سختي‌ را به‌ روشنفكران‌ فرانسه‌ دارد و خودش‌ را به‌ عنوان‌ محافظ‌ پروژه‌ مدرنيته‌ معرفي‌ مي‌نمايد. او ميشل‌ فوكو را ضد عقلگرا (irrationalist) و بادريلارد را محافظه‌كار نو (neo-conservatism) معرفي‌ مي‌نمايد. علاوه‌ بر انتقادات‌ هابرماس‌ از پست‌ مدرنيسم‌، پاسخهاي‌ ديگري‌ نيز از جانب‌ محافظه‌كاران‌ (communitarian) و نئوكانتيهايي‌ از قبيل‌ راولز (Rowls) و پيروانش‌ نيز عليه‌ حمله‌ پست‌ مدرنيستها به‌ ارزشهاي‌ ليبرال‌ وجود دارد. راولز معتقد است‌ ما مي‌توانيم‌ و مي‌بايد به‌ طور عقلاني‌ از ارزشهاي‌مان‌ دفاع‌ كنيم‌، يعني‌ ارزشهايي‌ همانند حقوق‌ بشر و دموكراسي‌. محافظه‌كاران‌ نيز مي‌گويند ما بايد از ارزشهاي‌مان‌ دفاع‌ كنيم‌ و بايد هرچه‌ بيشتر مجذوب‌ سنتهاي‌مان‌ شده‌ و به‌ تاريخ‌ گذشته‌ رجوع‌ كنيم‌. (1)

پانوشت‌
1.
دكتر رضا دلاوری‌، پست‌ مدرنيسم‌ چيست‌؟ فصلنامه‌ حوزه‌ و دانشگاه‌ ، سال‌ دوم‌، شماره‌ ششم‌، بهار 1375.
منابع‌ و مأخذ
1.
بابك‌ احمدي‌، مدرنيته‌ و انديشه‌ انتقادي‌، تهران‌: نشر مركز، 1373.
2.
بابك‌ احمدي‌، ساختار و تأويل‌ متن‌، 2 جلد، تهران‌: نشر مركز، چاپ‌ دوم‌ اسفند 1372.
3.
جورج‌ ريترز، نظريه‌هاي‌ جامعه‌شناسي‌، ترجمه‌ احمدرضا غروي‌ راد، تهران‌: انتشارات‌ ماجد، 1373.
4.
ديويد كورنز هوي‌، حلقه‌ انتقادي‌، ترجمه‌ مراد فرهادپور، تهران‌: انتشارات‌ گيل‌ و با همكاري‌ انتشارات‌ روشنگران‌، 1371.
5.
چارلز جنگز، پست‌ مدرنيسم‌ چيست‌؟ ترجمه‌ فرهاد مرتضايي‌، تهران‌: نشر مرنديز.
6.
ريچارد رورتي‌، اختلاف‌ هابرماس‌ و ليوتار در باب‌ وضع‌ پست‌ مدرن‌، ترجمه‌ مهدي‌ قوام‌ صفري‌، نامه‌ فرهنگ‌، سال‌ پنجم‌، شماره‌ 18، تابستان‌ 1374، ص‌ 62.
7.
رضا داوري‌، پست‌ مدرن‌، دوران‌ فترت‌، مشرق‌، دوره‌ اول‌، شماره‌ اول‌، دي‌ 1373، ص‌ 11.
8.
محمدجواد لاريجاني‌، از مدرنيسم‌ تا فرامدرنيسم‌، مجلس‌ و پژوهش‌، شماره‌ پنجم‌، سال‌ اول‌، آذر و دي‌ 1372، ص‌ 33.
9.
نجف‌ دريابندري‌، پست‌ مدرنيزم‌ در يك‌ رمان‌، دنياي‌ سخن‌، خرداد و تير 1374، شماره‌ 64، ص‌ 20.
10.
حميد عضدانلو، مناظره‌ مدرنيته‌ و فرامدرنيته‌ در زمينه‌ مفاهيم‌، ماهنامه‌ سياسي‌-اقتصادي‌، شماره‌ 84-83، ص‌ 23.
11.
حميد عضدانلو، كانت‌، مدرنيته‌ و فرامدرنيته‌، ماهنامه‌ سياسي‌ - اقتصادي‌، شماره‌ 80-79، ص‌ 23.
12.
حميد عضدانلو، تفكر انتقادي‌ چيست‌؟ اطلاعات‌ سياسي‌ - اقتصادي‌، شماره‌ 74-73، ص‌ 51.
13.
حسين‌ بشريه‌، هابرماس‌: نگرش‌ انتقادي‌ و نظريه‌ تكاملي‌، اطلاعات‌ سياسي‌ - اقتصادي‌، شماره‌ 74-73، ص‌ 8.
14.
آنتوني‌ گيدنز، مدرنيته‌ و هويت‌ فردي‌، ترجمه‌ امير قاسمي‌، مشرق‌، دوره‌ اول‌، شماره‌ي‌ اول‌، دي‌ 1373، ص‌ 54.
15.
رنه‌ گنون‌، بحران‌ دنياي‌ متجدد، كلمه‌ دانشجو، شماره‌ 8 و 9، ص‌ 86.
16.
نامه‌ فرهنگي‌ شريف‌، مدرنيسم‌ و توسعه‌، نامه‌ دوم‌ و سوم‌، تابستان‌ و زمستان‌ 73، ص‌ 6.
17.
اكبر احمد، ديوشرور: رسانه‌ها در مقام‌ آموزگار عصر ما، ترجمه‌ سيما ذوالغقاري‌، نامه‌ فرهنگ‌، شماره‌ 18، ص‌ 111.
18.
فرناندو تسون‌، اعاده‌ حيثيت‌ از دموكراسي‌: چالش‌ عصر مابعد مدرن‌، ترجمه‌ عليرضا حسين‌پور، دانش‌ سياسي‌، پيش‌ شماره‌ سوم‌، بهمن‌ و اسفند 1372.
19.
روجر، ريشه‌هاي‌ شورش‌ پست‌ مدرن‌ در چياپاس‌، مجله‌ آدينه‌، شماره‌ 104، ص‌ 54.
20.
غلامعلي‌ حداد عادل‌، سكولاريسم‌، ويژگي‌ مكاتب‌ غربي‌، ويژه‌نامه‌ 27 آذر، ص‌ 24.
21.
حميدرضا نظري‌، نظري‌ بر سكولاريسم‌، مجله‌ 15 خرداد، شماره‌ 10.
22.
نكاتي‌ پيرامون‌ سكولاريسم‌، مجله‌ كيان‌، شماره‌ 26، ص‌ 16.
23.
مدخل‌ الي‌مابعدالحداثه‌، احمد حسّان‌، نامه‌ فرهنگ‌، شماره‌ 18، ص‌ 202.
24.
پل‌ ريكورد، رسالت‌ هرمنوتيك‌، ترجمه‌ مراد فرهادپور، يوسف‌ اباذري‌، فرهنگ‌ كتاب‌ چهارم‌ و پنجم‌، بهار و پايير 1368، ص‌ 263 تا ص‌ 300.
1. Post modernism and Social Theory Edited by steven seidman and David wagner.
2. Consumer culture and Postmodernism by mike featherstone.
3. beyond post modern politics by Honi fern Haber.
4. Theories of modernity and post modernity edited by Brayan turner.
5. The Post modern reader by charles jencks.
6. Intimtion of Post modernity by zygmunt Bauman.
7. Post modernity, by Barry smarr.
8. Sociology of Post modernism by scott Lash.
9. Modernity and its future, Edited by David Held.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:54  توسط رضا دلاوری   | 

ابداعات ماكس هوركهايمر در مكتب انتقادى

جيمز بوهمن - ويليام شرودرـ ترجمه: عابد كانور
مكتب فرانكفورت به گروهى از فلاسفه، منتقدان فرهنگى و عالمان علوم اجتماعى اطلاق مى شود كه با «مؤسسه پژوهش اجتماعى» مرتبط بودند. اين مؤسسه در سال
۱۹۲۹ در شهر فرانكفورت آلمان پايه گذارى شد. فلاسفه اى چون هوركهايمر، آدورنو و ماركوزه، اريش فروم روانكاو (۸۰ - ۱۹۰۰) و والتر بنيامين منتقد ادبى (۱۹۴۰ - ۱۸۹۲) از چهره هاى سرشناس اين مكتب به شمار مى روند و هابرماس را مى توان نماينده اصلى نسل دوم اين مكتب دانست. مكتب فرانكفورت بيش از آنكه به سبب طرح آموزه ها يا نظريه هاى خاصى شناخته شده باشد، از جهت ارائه برنامه اى كه «نظريه انتقادى جامعه » خوانده مى شود، شهرت يافته است.نظريه انتقادى على رغم آنكه ماركسيسم ارتدوكس را به عنوان نوعى جزم انديشى رد مى كند، خود بيانگر كوششى موشكافانه براى ادامه دگرديسى است كه ماركس ازطريق آن قصد داشت فلسفه اخلاق را به نقد سياسى و اجتماعى بدل كند. نظريه انتقادى در اصل نوعى شيوه فلسفه مندى است كه از تركيب وجوه هنجارين تأمل فلسفى با دستاوردهاى روشنگرانه علوم اجتماعى حاصل شده است. هدف نهايى برنامه اين نظريه، پيوند نظريه و عمل، فراهم آورى نوعى بينش و قادر ساختن رعايا به تغيير شرايط ستمگرانه حاكم بر آنها و از اين طريق دستيابى به رهايى انسانى است كه در نهايت به شكل گيرى جامعه اى عقلانى كه پاسخگوى توانمندى ها و نيازهاى انسانى است، منجر خواهد شد.
انديشه هاى نسل اول مكتب فرانكفورت در سه مرحله توسعه يافته است. اولين مرحله از زمان شكل گيرى مؤسسه پژوهش اجتماعى آغاز مى شود وتا پايان دهه
۱۹۳۰ ادامه مى يابد. اين دوره «ماترياليسم تاريخى ميان رشته اى» خوانده مى شود و در آثار و برنامه هاى هوركهايمر بهترين نمود را يافته است. هوركهايمر ادعا مى كرد روايتى اصلاح شده از ماترياليسم تاريخى خواهد توانست نتايج پژوهش اجتماعى را سازماندهى كند و به آن چشم اندازى انتقادى ببخشد. مرحله دوم«نظريه انتقادى» خوانده مى شود كه با ترك ماركسيسم به جهت نيل به مفهوم عموميت يافته ترى از نقد همراه است.
هوركهايمر و آدورنو با مشاهده پيروزى قريب الوقوع حزب نازى در اوايل دهه
۱۹۴۰ ، به سومين مرحله مكتب فرانكفورت كه «نقد عقل ابزارى» خوانده مى شود وارد شدند. آنها در كتاب «ديالكتيك روشنگرى» (۱۹۴۱) و ماركوزه در كتاب «انسان تك ساحتى» (۱۹۶۴) ، فرايند تسلط ابزارى بر طبيعت را عامل انسانيت زدايى و چيرگى انسان ها دانستند. آدورنو و هوركهايمر پس از جنگ جهانى دوم به سبب مشاهده «جامعه كاملاً دولتى » و فرهنگ مصرفى دستكارى شده پيرامونشان، روحيه اى به شدت بدبينانه را در نوشته هاى خود منعكس كردند.
مهمترين مقاله هاى هوركهايمر به مرحله اول مكتب مرتبط مى شود و بر رابطه ميان فلسفه و علوم اجتماعى تمركز دارد.او علاوه بر ارائه تعريف و برنامه اى روشن براى علوم اجتماعى انتقادى، بر تركيب جهت گيرى هنجارين فلسفه با پژوهش تجربى علوم اجتماعى تأكيد مى كند. اين جهت گيرى فرا فلسفى «نظريه انتقادى» را در مقابل «نظريه سنتى» مطرح مى كند و وجوه تمايز آنها را در نظر مى گيرد، به عنوان مثال يك چنين برنامه انتقادى بر لزوم بازانديشى نسبت ميان معرفت شناسى و جامعه شناسى علم تأكيد مى كند. يك نظريه انتقادى بدون آنكه در نسبى گرايى يا شكاكيت جامعه شناسى هاى سنتى و دانش همانند ديدگاههاى مانهايم گرفتار آيد، مى كوشد نشان دهد چگونه حقيقت وجهى تاريخى و عملى دارد.
اغلب آثار آدورنو در اصل به مراحل دوم و سوم توسعه مكتب فرانكفورت متعلق اند. او از آنجا كه محدوده امكان پذيرى نقادى را بسيار تنگ و محدود مى دانست. كوشيد اين امكان پذيرى را در تجربه زيبايى شناختى و رابطه تقليدى با طبيعت مورد كشف قرار دهد. رويكرد آدورنو با اين ديدگاه خاص كه جامعه مدرن يك «تماميت غلط » است برانگيخته شد. اودرتشخيص و بازشناسى عوامل اين فرآيند، به گسترش يك عقل ابزارى يكجانبه كه براساس تسخير طبيعت وانسانهاى ديگر بنا شده است، رسيد.
به همين دليل به جست وجوى يك نسبت غيرابزارى و غير تسلط طلبانه با طبيعت وديگر انسانها پرداخت و سرانجام چنين نسبتى را در تجربه هاى متنوع و پاره پاره يافت. در اصل اين هنر است كه يك چنين امكانى را در جامعه معاصر فراهم مى آورد، چرا كه در هنر همواره يك امكان تقليدگرى يا برقرارى نسبتى «غير- همانى» با ابژه وجود دارد. كوشش تأثيرگذار آدورنو براى اجتناب از «منطق اينهمانى» به كتاب «نظريه زيبايى شناختى» (
۱۹۷۰) او كه پس از مرگش چاپ شد وديگر آثار متأخر او هويتى متناقض نما بخشيده است.
نسل دوم مكتب فرانكفورت در واكنش به سومين مرحله نسل قبل، ايده يك نظريه انتقادى را دوباره مطرح كرد. هابرماس به دفاع از يك پافشارى دوباره برمبناى هنجارين پرداخت و در عين حال بر بازگشت به يك برنامه پژوهشى ميان رشته اى در علوم اجتماعى تأكيد كرد. او ابتدا چنين مبنايى را در نظريه اى در باب دغدغه هاى شناختى (تكنيكى ، عملى و رهايى بخش) گسترش داد و سپس به سمت نظريه اى در باب پيش فرضهاى غيرقابل اجتناب كنش ارتباطى و يك نوع اخلاق گفتمان تغيير جهت داد. پتانسيل تغيير رهايى بخش در عقلانيت ارتباطى يا گفتمانى و كاربستهاى نفهته آن درمواردى چون حوزه عمومى دموكراتيك وجود دارد.
هابرماس مى كوشد با تحليل خاص خود از مقوله ارتباط، هنجارهاى جديدى را براى برقرارى ارتباط غير تسلط گرايانه با ديگران فراهم آورد و در نهايت به مفهوم گسترده ترى از عقل دست پيدا كند.
هوركهايمر؛ بانى نظريه انتقادى
يكى از اهداف «مؤسسه پژوهش اجتماعى» پيوند نظريه هاى فلسفى با تحقيقات تجربى بود. اعضاى مكتب فرانكفورت بر اين باور بودند كه پژوهش تجربى بايد به وسيله پرسشهاى فلسفى هدايت شود و نظريه هاى فلسفى اجتماعى - اقتصادى هم از طرف ديگر بايد مورد آزمون تجربى واقع شوند. آنها پژوهش تجربى پوزيتيويستى در علوم اجتماعى را به شدت مورد انتقاد قرار مى دادند چرا كه چنين پژوهشى واقعيت اجتماعى را ثابت تلقى مى كند ( و به تبع آن بيش از آنكه در پى تغيير و دگرديسى اين واقعيت باشد صرفاً به دنبال توصيف آن است) . به همين سبب اين متفكران برنامه هايى پژوهشى با هدف درك صحيح جريان هاى تاريخى كه در عصر آنها در حال اعمال قدرت بودند طراحى كردند.
ماكس هوركهايمر (
۱۹۷۳ - ۱۸۹۵) مهمترين سرپرست مؤسسه و پايه گذار جنبشى بود كه «نظريه انتقادى» خوانده مى شود. او درسال ۱۹۳۱ يعنى دوره اى بسيار تيره درتاريخ آلمان به سرپرستى مؤسسه برگزيده شد: هيتلر در حال به قدرت رسيدن بود، يأسى جهان شمول وعذاب آور بر مردم چيره شده بود و تنها گزينه هاى مورد انتخاب در مقابل فاشيسم، سرمايه دارى انحصارگرا و توتاليتاريسم استالين بودند. باور خوشبينانه آنتونيو گرامشى به اين كه مردم مى توانند از طريق كنش جمعى بر سرنوشت تاريخى خود تسلط پيدا كنند، كاملاً رنگ باخته بود. بسيارى از جنبشهاى سوسياليستى در جهان سرمايه دارى به شدت سركوب گشته بودند يا كارگران جذب برنامه هاى جديد دولتى (مانند امنيت اجتماعى، حداقل دستمزد و قوانين اصلاح بانكدارى ) يا ناسيوناليسم شده بودند از اين بدتر آنكه بسيارى از آلمانى ها از به قدرت رسيدن هيلتر حمايت مى كردند و اين تمايل بايد به شكلى تبيين مى شد. هدف اصلى هوركهايمر حفظ اميد اندكى براى تغيير تاريخى مثبت و در عين حال فهم جريانهايى بود كه وضعيت حاضر را به وجود آورده بودند. از آنجا كه روح زمانه در مقابل اهداف سوسياليستى به شدت موضع مى گرفت، او به ارائه ديدگاهى انتقادى درباره وضع موجود پرداخت. به اعتقاد او ايدئولوژى حامى اين وضع وحمايتهاى نهادى از آن بايد به دقت مورد تحليل قرار گيرند. اگر ناسازگاريهاى وضعيت موجودنشان داده نشوند، توده مردم به راحتى تسليم «اجتناب ناپذيرى هر آنچه هست، همان طور كه هست» خواهند شد. براين اساس امكان تغيير اجتماعى راديكال از بين خواهد رفت.
هوركهايمر با اين نظر هگل موافق است كه نقادى هاى درونى نظريه ها از هر عامل ديگرى مؤثرترند -  نقادى هايى كه در ملاكهاى ارزشگذارى طرح شده توسط نظريه ها ريشه دارند. او بااين ديدگاه گرامشى هم موافق است كه تغيير تاريخى تنها در شرايطى صورت مى پذيرد كه انسانها در جهت پديد آوردن چنين تغييرى دست به عمل زنند. اما هيچ پتانسيل انقلابى در طبقه كارگر مشاهده نمى كند و بر اين مبنا ادعاى ماركس را كه پيشرفت تاريخى اجتناب ناپذير است، مورد انكار قرار مى دهد. او تصديق مى كند كه تاريخ فرايندى به سوى يك تماميت است اما اعتقاد ندارد كه اين فرايند هيچ گاه كامل شود. هوركهايمر به دنبال ارائه تحليلى ديالكتيكى از نسبت هر بخش به كل فرهنگ است. همانند گرامشى معتقد است با استفاده از ايده  آلهاى عصر روشنگرى (مانند آزادى، عدالت، برابرى) كه به طور عام پذيرفته شده اند، مى توان نقدى محكم و جدى بر ايدئولوژى بورژوازى وارد آورد. طبق نظر او ايدئولوژى غالباً به وسيله صورتبندى هايى كه براى شخص عادى، طبيعى و اجتناب ناپذير به نظر مى رسند، پنهان شده است (صورتبندى هايى مانند اجتناب ناپذيرى حس خودخواهى يا اين تصور كه فرد از آزادى انتزاعى براى فروش يا عدم فروش نيروى كارش برخوردار است.) ايدئولوژى دغدغه هاى خاص محدود را به جاى دغدغه كلى مى نشاند و كنش هاى تاريخى حاضر را اجتناب ناپذير مى نمايد. نظريه پردازان انتقادى بايد از طريق نشان دادن هويت واقعى اين ايدئولوژى ها با آنها مقابله كنند، گزينه هاى تاريخى ديگر را در مقابل اين ايدئولوژى ها مطرح نمايند و تناقضات نهفته در ايدئولوژى هاى غالب را نشان دهند. يكى از وجوه نشان دادن هويت واقعى ايدئولوژى ها، آشكار كردن اين نكته است كه چگونه صورتبندى هاى نوعى حمايت كننده از سرمايه دارى در واقع به خلاف آن چيزى كه وانمود مى كنند، منجر مى شوند. بر اين اساس يك «اقتصاد آزاد» غالباً به كنترلى نيمه انحصارگرا منجر مى شود كه در آن دولت از تحديد اصناف قدرتمند منع مى شود؛ «مبادله عادلانه كار در يك بازار آزاد» معمولاً به استثمار كارگران در برابر كمترين دستمزد ممكن منجر مى شود و... هوركهايمر اميدوار بود با چنين پرده برداريهايى از ايدئولوژيها توده مردم را نسبت به شرايط حقيقى پيرامونشان هشيار كند.
هوركهايمر مى كوشيد اين محروميت نظريه اجتماعى از پژوهش اجتماعى را به وسيله بسط و گسترش محتواى نظرى نهفته در بهترين مطالعات تجربى اصلاح كند. با اين هدف كه آنها در يك چارچوب بزرگتر متحد شوند و بر اين اساس از يك جهت اصلاحى در تئورى ماركسيستى صورت پذيرد و از جهت ديگر با استفاده از نظريه اجتماعى، برنامه هاى پژوهشى تجربى كه از لحاظ فرهنگى پرفايده اند پديد آورده شود. او همچنين تأكيد مى كند اگر پژوهش به تغييرات اجتماعى مثبتى منجر شود، نظريه هايى كه در دايره آن مطرح شده اند تأييد شده، محسوب خواهد شد. بنابراين هدف او خلق يك داد و ستد واقعى ميان نظريه اجتماعى فلسفى و پژوهشى تجربى بود. هوركهايمر مجموعه اى از انديشمندان مختلف را گرد هم آورد تا اين داد و ستد را پديد آورند و معتقد بود با به اجرا درآوردن برنامه هاى پژوهشى كه به طور جمعى در ميان آنها مطرح مى شد، مى توان به نتايج پربارى دست يافت.
اين برنامه پژوهشى طبعاً مطالعات تاريخى را نيز در برمى گرفت. هوركهايمر با بررسى جوامع مشخص در دوره هاى خاص تاريخى، مى كوشيد روابط ميان ساخت اقتصادى، ساختار روانى، نسبتهاى طبقاتى، نهادهاى فرهنگى - آموزشى - سياسى اين جوامع و ايدئولوژيهاى حاكم بر آنها را دريابد. او پژوهش هاى برنامه را براى مطالعه جريانهاى حاضر در جامعه و آمار را براى فهم بهتر رويدادهاى تاريخى معاصر به كار مى گرفت. براساس چنين كوششهاى تحقيقى، نظريه پردازان انتقادى مى توانند به سمت نظريه هاى كلى كه بيشتر تأييد شده اند و از لحاظ سياسى مؤثرترند، حركت نمايند.
علوم اجتماعى پوزيتيويستى تنها به توصيف و تبيين نظم موجود مى پردازند، در حالى كه نظريه انتقادى نواقص اين نظم را برجسته مى كند و ديگر موارد جايگزين تاريخى در شرايط حاضر را به ميدان مى آورد. نظريه انتقادى براين ديدگاه تأكيد دارد كه واقعيت اجتماعى امرى است ساخته شده تا داده شده، در حالى كه علوم اجتماعى پوزيتيويستى با جامعه همانند طبيعت برخورد مى كنند - به عنوان يك واقعيت ثابت كه تنها مى تواند تبيين شود و امكان تغييرى در آن وجود ندارد. از آنجا كه واقعيت اجتماعى دائماً در حال تغيير است، نظريه پردازان انتقادى متعهد بايد تغييرات ساختارى را مورد تأييد قرار دهند. علاوه بر اين هوركهايمر از نظريه انتقادى انتظار دارد علوم اجتماعى رايج را از طريق بازبينى و نقادى دستاوردهاى آن، به چالش بكشد. او اين باور را كه علوم اجتماعى بايد تنها از يك نوع روش شناسى برخوردار باشند، انكار مى كند چرا كه روشهاى جايگزين مى توانند تقابلهاى روشنگرانه اى را فراهم آورند. او علاوه بر اين تأكيد مى كند نظريه ها را نبايد تنها براساس تأييد تجربى يا معيارهاى انتزاعى (مانند سادگى) سنجيد، بلكه بايد تأثيرگذارى سياسى نيز به عنوان ملاك داورى نظريه ها مورد توجه باشد. علوم اجتماعى پوزيتيويستى نوعاً در خدمت كاركردهاى ايدئولوژى قرار مى گيرند كه اين كاركردها را بايد مورد تحليل و پرده بردارى قرار داد.
معيارى كه هوركهايمر به وسيله آن نظم موجود را ارزشگذارى مى كند، شباهت زيادى با معيار ماركس دارد يعنى: نوعى خودپرورى واقعى كه بر، از خود بيگانگى تحميلى كه سرمايه دارى براى اعضاى اجتماع فراهم آورده است غلبه كند؛ يك نظم اجتماعى كه به شيوه اى عقلانى هدايت شود و از طريق تصميمات جمعى اعضاى آن مسير درست را آگاهانه بپيمايد؛ و يك سيستم كار متعادل كه دستمزد لازم براى ادامه زندگى را بپردازد و فرصتهاى ضرورى براى خودپرورى را فراهم كند. اغلب متفكران مكتب فرانكفورت اين معيارهاى ارزشگذارى را مى پذيرند، اما بر سر امكان برآورده سازى اهداف آن، با هم تفاوت دارند. هوركهايمر برخلاف ديگر اعضاى مكتب چندان توجهى به زيبايى شناسى و فرهنگ عالى (هنر، موسيقى، ادبيات) ندارد. اما ماركوزه هنر را مورد بررسى قرار مى دهد و مى كوشد تركيبى از آراى ماركس و فرويد و اصول مبنايى اگزيستانسياليسم فراهم آورد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:14  توسط رضا دلاوری   | 

انقلاب اسلامي ايران

 

 

به چهار سوال ذيل پاسخ دهيد

2- نظريات تدا اسكاچپول ،ماروين زونيس و ميشل فوكو را در رابطه با انقلاب اسلامي ايران بيان نماييد ؟

3-جريان هاي سياسي فرهنگي قبل و بعد از سال 32 را بنويسد سپس جريان نهيليسم و جريان التقاطي راديكال را تو ضيح دهيد ؟

4-پارادوكس ايدئو لو ژيك /غير ايدئولوژيك شدن دين را توضيح دهيد ؟

5- آيا ميتوان نظريات ماركسيستي را با انقلاب اسلامي ايران تحليل نمود ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:54  توسط رضا دلاوری   | 

منابع كارشناسي ارشد

 كارشناسي ارشد علوم سياسي , روابط بين الملل و مطالعات منطقه اي:

الف- مباني علم سياست و جامعه شناسي سياسي

    1- جامعه شناسی سیاسی ایران : دکتر علیرضا ازغندی

      2- جامعه شناسی احزاب : دکتر احمد نقیب زاده

      3- ارتش و سياست : دکتر علیرضا ازغندی

      4- جامعه شناسی سیاسی : دکتر احمد نقیب زاده

      5- مقدمه نظریه سیاسی : دکتر عبدالرحمن عالم

 ب- تاريخ تحولات سياسي و اجتماعي ايران

   1- بحران نوگرايی و فرهنگ سياسی در ايران معاصر : دکتر علی اصغر کاظمی

   2- نخبگان سياسی ايران بين دو انقلاب :دکتر علیرضا ازغندی

   3- روابط خارجی ايران از سال 1357-1320:دکتر علیرضا ازغندی

   4- سياست خارجی جمهوری اسلامی ايران :دکتر علیرضا ازغندی

ج – نظامهاي سياسي تطبيقي

    1- چالشهای توسعه سياسی :دکتر عبدالعلی قوام

    2- توسعه سياسی : دکتر احمد نقیب زاده

    3- نوسازی و دگرگونی سیاسی : دکتر حسین سیف زاده

 د- انديشه سياسي

   1- تحول انديشه سياسی در شرق باستان : دکتر فرهنگ رجایی

   2- تئوريهای انقلاب : آلوین استانفورد کوهن ترجمه علیرضا طیب

   3- تاريخ انديشه های سياسی در غرب : دکتر ابوالقاسم طاهری

   4- انديشه های سياسی غرب در قرن بيستم : دکتر ملک یحیی صلاحی

 ه- اصول سياست خارجي و روابط بين الملل

    1- روابط بين الملل در تئوری و عمل : دکتر علی اصغر کاظمی

    2- نظريهای متعارض در روابط بين الملل : علیرضا طیب ، وحید بزرگی

    3- ماهيت سياست گزاری خارجی : دکتر حسین سیف زاده

    4- تاریخ دیپلماسی و روابط بین الملل : دکتر احمد نقیب زاده

 و- مسائل جهان سوم

   1- درآمدی بر شناخت مسائل اقتصادی سياسی جهان سوم : دکتر ساعی

   2- اقتصاد سياسی بين الملل: تلاش برای کسب قدرت و ثروت : دکتر ساعی ، دکتر تقوی

   3- نظريهای امپرياليسم : دکتر احمد ساعی

   4- نوسازی وتوسعه در جستجوی قالبهای فکری بديل : دکتر احمد موثقی 

   5- تئوری توسعه و سه جهان : دکتر احمد موثقی

   6- کارتل های چند مليتی و توسعه نیافتگی : دکتر همایون الهی

   7- کمک خارجی و توسعه نیافتگی : دکتر همایون الهی

   8- شناخت ماهیت و عملکرد امپریالیسم : دکتر همایون الهی

   9- جهانی شدن و جنوب : دکتر احمد ساعی

  10- توسعه در مکاتب متعارض : دکتر احمد ساعی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:51  توسط رضا دلاوری   | 

پست مدرنيسم

1- اعتماد به توانايى عقل انسان و علم براى معالجه بيماريهاى اجتماعى;
2-
تاكيد بد مفاهيمى از قبيل پيشرفت , Progress طبيعت nature و تجربه‏هاى مستقيم Direct experience
3-
مخالفت آشكار با مذهب;
4-
تجليل طبيعت و پرستش خداى طبيعى;
5-
در قلمرو سياست، دفاع از حقوق طبيعى انسانها; بوسيله حكومت قانون و سيستم جلوگيرى از سوء استفاده از قدرت
6-
اومانيسم و تبيين جامعه و طبيعت‏به شكل انسانى يا انسان انسان انگارى طبيعت Antropomorphism
7-
تكيه عمده بر روش‏شناسى تجربى و حسى در مقابل روش‏شناسى قياسى و فلسفى
8-
پوزيتيويسم به عنوان متدلوژى مدرنيسم

علاوه بر شاخصها و ويژگيهاى فوق الذكر مدرنيسم به عنوان يك رويكرد تاريخى داراى ويژگيهاى مختلفى در زمينه فلسفه، فرهنگ، اقتصاد، سياست، جامعه‏شناسى و... مى‏باشد; براى مثال يكى از ويژگيهاى مدرنيسم در زمينه اقتصاد فوردگرايى ordism N در جامعه‏شناسى، گذار از سنت‏به تجدد و ايجاد جامعه صنعتى، در فرهنگ، نوعى نخبه گرايى elitism در فلسفه، نوعى ماترياليسم materialism يا مادى گرايى و طبيعت گرايى naturalism و دنيا گرايى Secularism و در علم نوعى رويكرد مكانيكى mechanistic نسبت‏به علم مى‏باشد.
حال به بررسى اجمالى مهمترين ويژگيها و پايه‏هاى اساسى مدرنيسم يعنى اومانيسم، سكولاريسم، پوزيتويسم و راسيوناليسم مى‏پردازيم كه بيشترين نقش را در تكوين و تكامل ايدئولوژى مدرنيسم داشته‏اند.
1-
اومانيسم و ارتباط آن با مدرنيسم Humanism
مدرنيسم به لحاظ تاريخى محصول رنسانس است و اومانيسم يا انسان محورى نيز با رنسانس آغاز مى‏شود و اومانيسم انديشه انسان محورى را مستقل از خدا و وحى الهى مطرح مى‏كند و مى‏توان اومانيسم را به عنوان جوهر، روح و تاطن رويكرد مدرنيستى تلقى نمود. رنه گنون در خصوص جوهر خود بنيادانه اومانيسم مى‏نويسد:
«
اومانيسم نخستين صورت امرى بود كه به شكل نفى روح دينى در عصر جديد در آمده بود، و چون مى‏خواستند همه چيز را به ميزان بشرى محدود سازنده بشرى كه خود غايت و نهايت‏خود قلمداد شده بود، سرانجام مرحله به مرحله به پست‏ترين درجات وجود بشرى سقوط كرد»
2-
سكولاريسم به عنوان ويژگى و پيامد اصلى مدرنيسم
در قلمرو مدرنيسم، دين، مركزيت‏خود را نسبت‏به زندگى اجتماعى و سياسى از دست مى‏دهد و بصورت مجموعه‏اى از دستورات و تعاليمى اخلاقى و شخصى در مى‏آيد. نگرش مدرنيستى به دين نگرشى صرفا پراگماتيستى و بهره جويانه است و بايد يكى از ويژگيهاى مدرنيسم و تفكر ليبراليستى را، اعتقاد به سكولاريزه كردن حيات اجتماعى و سياسى دانست; يعنى اين اعتقاد كه دين يا نبايد وجود داشته باشد يا اگر وجود دارد بايد به امرى شخصى و فردى تبديل شود و در محدوده عبادات و احكام فردى باقى بماند، و دين نبايد مركز ثقل حيات سياسى و اجتماعى باشد بلكه بايد در جهت مشهورات و باورهاى اومانيستى قرار داشته باشد. شايد بتوان به طور خلاصه شاخصهاى سكولاريسم را اينطور بيان كرد:
1-
دنيايى ديدن و اين جهانى كردن حيات بشرى;
2-
افول و كاهش نقش متافيزيك و مابعدالطبيعه;
3-
نگرش مادى نسبت‏به اخلاق;
4-
هدايت عقل;
از مكاتبى كه در پيدايش و تكوين سكولاريسم مؤثر بوده‏اند، مى‏توان به اومانيسم Humanism و ناسيوناليسم كه اوج آن در پوزتيويسم Positivism تبلور يافته، اشاره كرد. همچنين يكى از ستونهايى كه سكولاريسم بر آن استوار است ليبراليسم liberalism است. ريشه‏هاى فلسفى سكولاريسم مربوط به مكتب تداعى گرايى جيمز ميل James Mill و مكتب اصالت فايده utilitarianism جرمى بنتام Jermy Bentham مى‏شود.
3-
پوزيتويسم به عنوان متدلوژى مدرنيسم
بايد توجه داشت كه يك تداخل مهم و اساسى بين پوزيتويسم و مدرنيسم وجود دارد; مدرنيسم به عنئان ايدئولوژى پوزيتويسم تلقى مى‏شود و پوزيتويسم را مى‏توان به عنوان متدلوژى مدرنيسم تلقى نمود و نيز مى‏توان بدنه اصلى علوم معاصر على‏الخصوص نظريات جديد علوم اجتماعى و سياسى را پوزيتويسم دانست و پوزيتويسم در واقع شورشى بود بر عليه فلسفه و متافيزيك و بر عليه گرايشهاى دينى و احكام اخلاقى و مذهبى.
از ديدگاه پوزيتويسم مذهب جزء تاريخ ذهن انسان است و خارجيتى ندارد، خداوند مفهومى است كه جزء تاريخ ذهن انسان قرار مى‏گيرد. از مهمترين ابزاز پوزيتويسم در حمله به دين، تشكيك در معنادارى گزاره‏هاى دينى است كه توضيح آن در اين مختصر نمى‏گنجد. پس مى‏توان نظريات جديدى را كه در قرن 20 مطرح شده‏اند، از نظر معرفت‏شناسى و متدلوژى تحت عنوان پوزيتويسم و از لحاظ محتوى تحت عنوان مدرنيسم بررسى نمود.
4-
راسيوناليسم و اعتقاد به عقل انسان به عنوان اساس معرفت
راسيوناليسم در واقع سنتى است فلسفى كه مبادى آن به سده‏هاى هفده و هجده برمى‏گردد. از ديدگاه فلسفى طرفداران اصالت عقل، مكاشفه و شهود را به عنوان سرچشمه و اساس معرفت واقعى قبول نداشتند و معتقد بودند فقط يا استقرايى inductive مى‏تواند اطلاعات دقيق و قابل اطمينانى را درباره جهان بدست دهد. در جامعه‏شناسى اعتقاد به راسيوناليسم با پوزيتويسم قرن‏19 همراه بوده است; اينان معتقد بودند كه هدف از ارجاع به عقل انسان تنها شناخت امور نيست، بلكه بهبود زندگى اجتماعى نيز مد نظر است; به عبارت ديگر عقل يك امر از پيش داده شده تلقى نمى‏شود بلكه استعدادى است كه مى‏بايد فراگرفته شود و از طريق آن زندگى اجتماعى و سياسى دچار تحول گردد. البته بايد ميان عقلانيت Rationality و Rationalism مكتب اصالت عقل و Rationalization يا روند و جريان عقلانى نمودن، تمايز قائل شد. مفهوم حصول عقلانيت، اساس تحليل ماكس وبر از سرمايه دارى مدرن بوده است و از نظر او حصول عقلانيت در سياست متضمن افول هنجارهاى سنتى مشروعيت و گسترش ديوانسالارى و بوروكراسى مى‏باشد.
5 -
نقش نوميناليسم nominalism يا اصالت تسميه در فراهم آوردن زمينه ظهور تفكر مدرن
نوميناليسم يعنى اعتقاد به اينكه آنچه در عالم وجود دارد، نامهاست و تصورات مجرد و مجردات داراى وجود واقعى نبوده و واقعيت ندارند و آنچه به جهان تعلق دارد تنها كلمه است و تنها فرد و منفردات وجود واقعى دارند، و نامها بدآنها تعلق مى‏گيرد. مكتب نوميناليسم بيشتر با فلسفه ماترياليسم و آمپريسم وفق دارد، يكى از مشهورترين نوميناليستهاى قرون وسطى گيوم دو كام است. بلومن برگ در كتاب «مشروعيت عصر جديد» در مورد نقش نوميناليسم در فراهم آوردن زمينه مدرنيسم و تفكر مدرن معتقد است كه نوميناليسم بطور غير مستقيم در شكل‏گيرى تفكر مدرن نقش داشته است، از ديدگاه او نوميناليسم، مطلق كردن و نهايتا بى معنا و بى ربط ساختن مفاهيم الهيات مسيحى، زمينه را براى ظهور تفكر مدرن فراهم آورد.
6 -
مدرنيسم و رويكرد مكانيكى نسبت‏به علم:
تمثيل مكانيكى حاصل قرن پانزدهم به بعد است كه مهمترن خصوصيات الگوى مكانيكى عبارت است از:
الف الگوى مكانيكى قايل به «قابليت تجزيه پذيرى‏» امرى است كه مورد تمثيل واقع مى‏گردد. فرانسيس بيكن و همه آمپريست‏ها شرط اول علم را «تجربه پذيرى‏» مى‏دانند; در اين ديدگاه جامعه مجموعه‏اى است از اجزايى كه داراى استقلال‏اند كه از تركيب اين اجزاى جامعه پديد مى‏آيد.
ب اجزاء بايد در حالت روابط متقابل intercation باشند;
ج الگو مكانيكى بر عكس الگوى ارگانيستى رشدناپذير است;
مفهوم الگوى مكانيسمى ناظر به اين است كه پديده‏هاى اجتماعى مثل جامعه و دولت، پديده‏هايى مصنوعى مى‏باشند. انديشه قرارداد اجتماعى كه بخش عمده‏اى از تاريخ نظريات سياسى را در مى‏گيرد مبتنى بر چنين برداشتى است.
در اينجا بايستى به بيان تفاوتى كه بين مدرنيسم و مدرنيزاسيون به معناى تجدد وجود دارد، بپردازيم. نظريه تجدد يكى از الگوهاى مسلط جامعه‏شناسى و علوم سياسى آمريكا در دهه 50 و 60 است كه براى توضيح فراگردهاى شاملى است كه جوامع سنتى از طريق آنها به نوسازى و نوگرايى نائل مى‏شوند كه قائل شدن به نوگرايى متضمن توسعه نهادهاى مختلفى از جمله احزاب، پارلمان، تصميم‏گيرى بر اساس مشاركت مردم، افزايش تعداد باسوادان، توسعه شهرنشينى و شاخصهاى مختلف ديگر بود كه البته انتقاداتى به نظريه مدرنيزاسيون وارد شد; از جمله اينكه تجدد مبتنى بر توسعه‏اى است كه در غرب روى داده و اين الگو بر محور تجارب ملل خاصى بنا شده است. در واقع بايد بيان كرد كه تمام نظريات جديد در جامعه‏شناسى و علوم سياسى و قدر مشترك و رشته اتصال همه نظريات جديد به ايدئولوژى مدرنيسم و مدرن سازى modernization بر مى‏گردد كه مى‏توان به افرادى مثل تالكوت پارسونز، گابريل آلموند، ديويدايستون و كارل دويچ اشاره كرد كه از چهرهاى سرشناس نظريات جديد علوم سياسى در دهه 50 و 60 هستند و نظريات مدرنيستى را مورد نقد و بررسى قرار دارند. در دهه 60 و 70 گروهى به تدريج در علوم سياسى پيدا شدند كه به عنوان نسل دوم نظريه پردازان مدرنيسم يا تجديد نظر طلبان شناخته مى‏شدند، و در واقع اين گروه يك نسل انتقالى است از نظريه مدرنيستى، به نظريه پست مدرنيستى به اين معنا كه نسل تجديد نظر طلبان اصل ضرورت گذار از جامعه سنتى به جامعه مدرن را مى‏پذيرند ولى درباره شيوه گذار و مراحل گذار و مفهوم تجدد و مدرنيسم شبهات و مباحث مختلفى را طرح مى‏كنند و انتقاداتى را بر نسل اول نظريه پردازان مدرنيستى وارد مى‏نمايند.
از كسانى كه انتقاداتى را عليه نظريات مدرنيستى و فونكسيوناليستى وارد كردند، نويسنده آمريكايى گاسفليد و آندره گوندر فرانك مى‏باشند; آندره كه از نظريه پردازان سرشناس نظريات وابستگى است، مستقيما نظريه جامعه سنتى در مقابل جامعه مدرن را مورد انتقاد قرار داده است.
از ديدگاه معرفت‏شناسى و روش‏شناسى نيز مدرنيسم مورد انتقاد واقع شده است، از جمله مى‏توان به انتقاداتى كه به پوزيتويسم به عنوان متدلوژى مدرنيسم وارد شده اشاره كرد. هرگاه براى ريشه يابى انتقاداتى كه به مدرنيسم انجاميد به قرن‏19 بازگرديم خواهيم ديد كه دو انتقاد عمده عليه پوزيتيويسم مطرح شده است‏يك دسته انتقاداتى كه از جانب ماركس و ماركسيست‏ها مطرح شد و به شكاف ميان خود ماركسيستها منتهى شد.
از جمله منتقدان مى‏توان به رايت E. olin wright اشاره كرد كه در زمينه مباحث ديالكتيكى در نقد روش تحصلى يا پوزيتيويسم مطرح است و از ماركسيستهاى غيرپوزيتويست مى‏توان به نظريات مكتب فرانكفورت در قرن بيستم اشاره كرد. مكتب فرانكفورت Frankfurt school به گروهى از انديشمندان يهودى علوم اجتماعى كار مى‏كردند و از آلمان مهاجرت كرده بودند اطلاق مى‏شد. از معروف‏ترين چهره‏هاى برجسته اين مكتب مى‏توان آدورنو، دبليوبنيامين، اريك فروم، فرانتس نويمان، هوركهايمر، ماركوزه را ذكر كرد، بعضى از آنها مانند ماركوزه از مهمترين مخالفان پوزيتويسم نه تنها در محدوده مسائل ماركسيستى بلكه در كل علوم اجتماعى در قرن بيستم‏اند; عمده‏ترين مسائل مورد علاقه آنها عبارت بود از:
1 -
بسط و گسترش يك تحليل انتقادى از اقتصادگرايى در ماركسيسم ارتدوكس و رسمى;
2 -
بنا نهادن يك معرفت‏شناسى شايسته و نقد سرمايه دارى پيشرفته;
3 -
گنجانيدن تحليل روانشناختى فرويدى در نظريات اجتماعى ماركس;
4 -
حمله بر عقلانيت ابزار گرايانه intrumental rationality به عنوان اصل اساسى جامعه سرمايه دارى.

مفهوم پست مدرنيسم
امروزه بعد از فروپاشى اردوگاه كمونيسم حركت جديدى عليه آزادى و عقل در جريان است كه اين ديدگاه، نه تنها در هنر معمارى و ادبيات بلكه به علومى نظير حقوق، اخلاق، سياست، جامعه‏شناسى و اقتصاد نيز سرايت كرده است. از لحاظ لغوى Post بيشتر تداوم جريانى را ثابت مى‏كند، و پست مدرنيسم به معناى پايان مدرنيسم نيست، بلكه نقد مدرنيسم و تداوم جريان مدرنيسم مى‏باشد. اين اصطلاح در زبان فارسى به فرانوگرايى، يا نوگرايى، پسامدرنيسم و فرامدرنيسم و... ترجمه شده است. از اصطلاح پسامدرنيسم در تاريخ ادبيات اسپانيا، پيش از جنگ جهانى اول و در تاريخ ادبى آمريكاى لاتين در سالهاى ميان دو جنگ جهانى استفاده شده است.
در واقع پسامدرن بيانگر همان پرسشهاى اصلى مدرنيسم است، با اين تفاوت كه اين بار پرسشها به گونه‏اى آگاهانه مطرح مى‏شود. ديگر اينكه مفهوم پست مدرنيسم را نبايد با جامعه فرامدرن و فراصنتعى Post - industrial society خلط كرد. Post - industrial society جامعه فرا صنعتى نخستين بار بوسيله دانيل بل در كتاب او بنام industrial society The comial of Post در سال 1974 براى توصيف تغييرات اقتصادى و اجتماعى اواخر قرن بيستم بسط و گسترش يافت. قبل از بررسى ويژگيهاى جامعه فراصنعتى ابتدا ويژگيهاى يك جامعه صنعتى را بيان مى‏نماييم. ويژگيها و خصلتهاى يك جامعه صنعتى عبارت است از:
1 -
بوجود آمدن دولتهاى ملى منسجمى كه از تجانس قومى و فرهنگى برخوردارند و در حول فرهنگ و زبان مشترك سازمان يافته‏اند;
2 -
تجارتى شدن توليد;
3 -
سيطره توليد ماشينى و سازمان يافتن توليد در كارخانه;
4 -
شهرى شدن جامعه;
5 -
رشد همگانى سواد و تحصيلات;
6 -
بكاربستن علم در كليه عرصه‏هاى زندگى و عقلانى شدن تدريجى حيات اجتماعى;
7 -
برخوردار شدن مردم از حق راى و شركت در انتخابات و نهادى شدن امور و فعاليتهاى سياسى در حول احزاب سياسى و جامعه فراصنتعى در اقتصاد بصورت افول توليد كالا و ساخت مصنوعات و جايگزين شدن آن بوسيله خدمات انعكاس يافته است.
از ويژگيهاى جوامع فوق صنعتى، اقتصاد مبتنى بر دانش و كارگران تحصيل كرده مى‏باشد كه عنصر اصلى نيروى انسانى است.
همچنين مباحثى را كه آلوين تافلر در مورد تحولات تكنولوژيك مطرح كرده است، نبايد به عنوان بحثى در پست مدرنيسم تلقى نماييم و معناى پست مدرنيسم را بايستى بيشتر در جريانات فكرى اواخر قرن بيستم جستجو كرد. نه در تحولاتى كه از لحاظ تكنولوژيك پيدا شده است كه البته مفهوم عاميانه از پست مدرنيسم بعضا منجر به پيدايش چنين تلقياتى شده است. تافلر معتقد است كه جهان سه موج مدرنيزاسيون را طى كرده است و الان در آستانه موج سوم هستيم. كتاب «جابجايى در قدرت‏» او در مورد ساخت قدرت و دولت در موج سوم است; او معتقد است تضادهاى جهان معاصر ناشى از تضادهاى سه گانه موج نوسازى است و تلاش كشورها براى توسعه چيزى نيست، جز گذار از يك موج به موج ديگر. پس بحث تافلر بحث مدرنيستى است نه پست مدرنيستى.
ويژگيها و خصوصيات پست مدرنيسم
در رابطه با اينكه پست مدرنيسم چه مشخصات و ويژگيهايى دارد توافقى وجود ندارد. براى نمونه ليوتار معتقد است پست مدرن، عصر تشكيك يا مردن تعاريف منطقى است و اين تشكيك بطور حتم از پيشرفت علوم حاصل شده است. براى مثال ليوتار مطرح مى‏كند كه توجه به موسيقى راك، تماشاى برنامه‏هاى غربى، خوردن غذاى مك دونالد، جورابهاى ژاپنى، لباسهاى هنگ‏كنگى، بازيهاى تلويزيونى را مى‏توان در فرهنگ معاصر بيان نمود. به طور خلاصه مى‏توان نظريات و انديشه سياسى ليوتار را اين گونه خلاصه نمود.
1 -
به پايان رسيدن عصر ساختن تئورى يا تئوريهاى كلان در باب سياست و جامعه.
2 -
عدم دسترسى به يك تئورى مطلق گراى اخلاقى و ارزشى;
3 -
شكاكيت اخلاقى moral skepticism نهايتا به يك جهان اعتبارى و اعتبارگرايى ختم خواهد شد;
4 -
اهميت فوق العاده به معنا و جهان معنان دادن و خصوصى و شخصى كردن معنا;

و يا جمسون معتقد است عوامل پيدايش پست مدرن عبارتند از:
1 -
از بين رفتن عمق و ضعفهاى نگرشى نسبت‏به تاريخ
2 -
خمود عاطفى كه در عصر پست مدرن اتفاق افتاد.

ترى ايگلتون نيز دوران پست مدرن را عصر فك استقلال ذاتى از هنرها و فنون پايه و نيز عصر از بين رفتن مرزها بين فرهنگ و جامعه سياسى مى‏داند.
بايد توجه داشت زمينه‏هايى كه واژه پست مدرنيسم بكار رفته بسيار چشمگير و در خور توجه است كه مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:
1 -
موزيك استاك هازن، هالى وى، لورى آندرسن و ترديسى
2 -
هنر ماخ، راوشن برگ و باسيلنز
3 -
رمان بارث، بالارد و داكترو
4 -
فيلم [فيلمهاى The wdding , wenther by و [ Body Heat
5 -
عكاسى شرمان، لوين، پرنيس
6 -
معمارى خبگز، بولين
7 -
ادبيات اسپانوس، حسن، فيلور
8 -
فلسفه ليوتار، دريدا، بادريلارد و ريچارد رورتى
9 -
انسان‏شناسى كليفورد، ماركوز و تايلر
10 -
جامعه‏شناسى دنزين
11 -
جغرافى soja

شايد بتوان بطور فهرست وار ويژگيها و خصوصيات ذيل را براى پست مدرنيسم بيان نمود:
1 -
در روانشناسى منكر فاعل عاقل و منطقى;
2 -
نفى دولت‏به عنوان سمبل هويت ملى
3 -
نفى ساختارهاى حزب و اعمال سياسى آنها; به عنوان كانالهاى يگانگى و تصورات جمعى
4 -
ترفيع و ترويج نسبى بودن اخلاقيات
5 -
مخالفت‏با قدرت يا بى اساسى دولت متمركز
6 -
مخالفت‏با رشد اقتصادى به بهاى ويرانى محيط زيست
7 -
مخالفت‏با حل شدن خرده فرهنگها در فرهنگى مسلط
8 -
مخالفت‏با نژاد پرستى
9 -
مخالفت‏با نظارت بوروكراتيك بر توليد
10 -
زير سؤال بردن همه برداشتهاى اساسى مورد قبول اجتماع;
11 -
شك نسبت‏به عقل انسان و رد عقلگرايى و طغيان همه جانبه عليه روشنگرى
12 -
مخالف برنامه ريزى سنجيده و متمركز با تكيه بر متخصصان
13 -
به رسميت‏شناختن نسبيت گرايى relativism
14 -
اعتقاد به پايان يافتن مبارزه طبقه كارگر و مستحيل شدن آن در دل نظام سرمايه دارى
15 -
اعلام ورود به يك دوره جديد فراتاريخى; از نقطه نظر شناخت‏شناسى نگاه پست مدرنيستها نگاهى هرمنوتيك و تفهمى است. يكى از برجسته‏گان اين تفكر هانس گئورگ گادامرا مى‏باشد كه نظريات خود را در كتاب حقيقت و روش warheit and Methode بيان نموده است او قصد دارد; با استفاده از هستى‏شناسى هيدگرى بار ديگر پرسش علوم انسانى را مطرح سازد. او فاصله گذارى بيگانه ساز Alienating distanciation را پيشفرض اصلى علوم انسانى مى‏داند. اين فاصله گذارى ذهنيت جديد بر اساس تقابل ذهن و غين يا سوبژه و اوبژه قرار دارد; او بحث فاصله گذارى را در سه قلمرو زيبايى‏شناسى، تاريخى و زبان بسط مى‏دهد. بطور كلى فلسفه گادامر معرف تركيب دو جريان يا دو حركت است كه ما آنها را تحت عنوان حركت از هرمنوتيك خاص Regional به هرمنوتيك عام General و حركت از معرفت‏شناسى علوم انسانى به هستى‏شناسى توصيف مى‏كنيم. اگر در بحث مدرنيسم، پوزيتيويسم را به عنوان متولوژى مدرنيسم بيان كنيم شايد بتوان رويكرد هرمنوتيك را در مقابل پوزيتيويسم به عنوان متدولوژى پست مدرنيسم مطرح كنيم. البته رويكرد هرمنوتيك تاريخى طولانى دارد و ريشه در مسائلى دارد كه با تفاسير انجيلى ارتباط داشته‏اند و مى‏توان اين موضوع را در آثار كسانى همچون دبليودلتاى و ويندلباند windelband و كارل مانهايم و يا ريكرت Richert مشاهده كرد. بطور كلى تحقيق تفسيرى يا تاويل متن بخشى از انتقاداتى است كه از پوزيتيويسم در جامعه‏شناسى صورت گرفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:48  توسط رضا دلاوری   | 

جهان سوم

دانشگاه آزاد اسلامي واحد قم

نام :                                                                                    استاد : رضا دلاوري

نام خانوادگي :                                                          درس :  مسائل سياسي و اقتصادي جهان سوم            تاريخ آزمون :

 

 

 

 

 

 


1- نخستين مباحث نظري درباره دولت و سياست در جهان سوم توسط چه كساني مطرح شد ؟

الف) منتسكيو، ماركس، ماكس وبر                         ب) ويتفوگل، ماركس، لنين

ج) ماركس، ماركس وبر، ويتفوگل                          د) ويتفوگل، ماركس، ماركس وبر، منتسكيو

 

2- به نظر او ضعف مالكيت خصوصي و پراكندگي جماعات دهقاني در آسيا زمينه ايجاد حكومت‌هاي خود كامه است.

الف)‌ماركس                             ب) ويتفوگل                             ج) منتسكيو                               د) ماركس وبر

 

3- به نظر او دمكراسي ليبرال غربي الگوي مطلوب نوسازي سياسي است

الف)‌ ادوارد شيلز                      ب) دانيل لرنر                            ج) سيدني وربا                          د) گابريل آلموند

 

4- انواع فرهنگ سياسي از نظر آلموند و وربا

الف) فرهنگ سياسي محدود، تبعي، مشاركتي                         ب) محدود، مدني، مشاركتي

ج) محدود، مختلط، تبعي                                                         د) تبعي، مدني، مشاركتي

 

5- نوع نظام سياسي هند

الف)‌ دمكراسي صنعتي              ب) اقتدارگراي صنعتي              ج) اقتدار گراي در حال گذر                     د) دمكراسي غير صنعتي

 

6- در اين نوع حكومت از منابع عمومي در جهت منافع شخصي خويش و جلب حمايت سياسي استفاده مي شود

الف)‌ كمونيسم          ب) سوسياليسم          ج) پاتريمونياليسم                       د) پست مدرنيسم

 

7- او براي نظاميان نقش مثبت و تعيين كننده در پيشبرد فرآيند نوسازي جهان سوم قائل است

الف)‌ مانفردهالپرن                     ب) زولبرگ                             ج) هانتينگتون                            د) ايزنشتات

 

8- عنوان كتاب ساموئل هانتينگتون

الف) سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني                                 ب) استقرار ثبات سياسي

ج) زوال جامعه سنتي                                                                د) توسعه سياسي در كشورهاي جديد

 

9-او با به کارگیری مفهوم شیوه تولید آسیایی به بررسی تحولات اجتماعی و اقتصادی جامعه آسیایی می پردازد

الف)‌ مارکس            ب) ویتفوگل             ج) ماکس وبر                           د) هردوت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10-به نظر او شخصی بودن قدرت و مشروعیت و خود کامگی از خصوصیات جوامع سنتی غیر اروپایی است

الف)‌ مارکس            ب) ویتفوگل             ج) ماکس وبر                           د) دانیل لرنر

 

11-به نظر دانیل لرنر این نوع نظام سیاسی اولگوی مطلوب نوسازی سیاسی است

الف)‌ کمونیسم          ب) دمکراسی           ج) دمکراسی لیبرال غربی                           د) پاتریمونیال

 

12-آلموند و وربا علت اصلی توسعه نیافتگی سیاسی در جهان سوم را در خصوصیات ............................ می دانند

الف)‌ سیاسی- اقتصادی             ب) فرهنگی-سیاسی                 ج) اقتصادی-روانی                   د) فرهنگی-روانی

 

13-در این نوع نظام سیاسی 10 درصد به صورت فعال، 30 درصد به صورت تبعی و 60 درصد اصلا کاری به سیاست ندارند

الف)‌ دمکراسی صنعتی                                              ب) نظام اقتدارگرای صنعتی      

ج) اقتدارگرای در حال گذار                                     د) دمکراسی غیر صنعتی

 

14-به نظر او نوسازی اقتصادی و اجتماعی الزاما به نوسازی سیاسی منجر نمی شود

الف)‌ هالپرن              ب) پای                    ج) هانتینگتون                            د) زولبرگ

 

15-مهمترین استراتژی های توسعه کدامند؟ به نظر شما کدام استراتژی برای ایران مناسب تر است چرا؟

16-ویژگی های صنایع استخراجی در کشورهای جهان سوم را بنویسید سپس به طور خلاصه توضیح دهید مهترین موانع سرایت انقلاب صنعتی به کشورهای جهان سوم چه بوده است؟

 

 

 

موفق باشید

   دلاوری

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:11  توسط رضا دلاوری   | 

جهان سوم

 

1-این اصطلاح اولین بار توسط هاوس هوفر به کار برده شد

الف) جهان سوم                      ب) شمال جنوب                      ج) نیروی سوم                          د) سه جهان

 

2-عالی ترین مرحله رشد اقتصادی از نظر روستو

الف) انتقالی                            ب) خیز                    ج) مصرف انبوه                       د) بلوغ

 

3-او توسعه را جریانی چند بعدی می داند که مستلزم تغییرات اساسی در ساختار اجتماعی، طرز تلقی مردم و نهادهای ملی است

الف) مایکل تودارو                 ب) دارلی سیرز                        ج) گی روشه                           د) تالکوت پارسونز

 

4-به نظر او توسعه به عنوان امری نسبی که به ارزش ها و فرهنگ خاص در جامعه بستگی دارد در نظر گرفته شده است

الف)آلفردسووی                     ب) گی روشه                          ج) دیویدآپتر                           د) ماکس وبر

 

5-کدامیک از اندیشمندان زیر جوامع را به دو دسته سنتی و نوین تقسیم می نماید

الف) امیل دورکیم                   ب) ماکس وبر                         ج) فردیناندتونیس                    د) ارگانسکی

 

6-آنها بیشتر بر جنبه های سیاسی نوسازی تاکید نموده اند

الف) ارگانسکی                      ب) دیوید آپتر                         ج) تالکوت پارسونز                 د) الف و ب

 

7-عامل و نشانه نوسازی جامعه از نظر لرنر

الف) پیدایش انگیزه پیشرفت                   ب) همدلی                              ج) مشارکت جمعی                 د) ب و ج

 

8-او وابستگی را بر اساس عوامل و شاخص هایی نظیر مبادله و سرمایه گذاری خارجی تعریف می کند

الف) زوزف نای                      ب) آندره گوندره فرانک                        ج) دوس سانتوز                       د) رائول پربیش

 

9-او جهانی شدن سرمایه داری را بر اساس مقوله انباشت سرمایه توضیح می دهد

الف) سمیرامین                        ب) امانوئل والرشتاین                               ج) کاردوسو                            د) گوندره فرانک

 

10-کشورهای آرژانتین، برزیل و اسپانیا جزء این دسته قرار می گیرند

الف) مرکز                              ب) شپه پیرامون                       ج) پیرامون                               د) وابسته

 

 

 

 

 

11-این اصطلاح از قضاوت های ارزشی و جنبه های ایدئولوژیک کمتری برخوردار است و یک اصطلاح نسبتاً بیطرفانه است

الف) توسعه نیافته                     ب) کم توسعه                          ج) کمتر توسعه یافته                                 د) جهان سوم

 

12-- نظريه سه جهان از كيست ؟

الف) لنين                                ب) مائو                   ج) دنگ                  د) روستو

 

13-اوبخش اعظم زندگي فكري خود را صرف پاسخ به اين سوال نمود كه (( غرب چگونه آگاهي در باره خودش را پرورش داده است؟

الف) طاها بنوري                     ب) ميشل فوكو                        ج) ادوارد سعيد                        د) علي عزيزی

 

14- به نظر آنها هيچ مسير واحدي براي توسعه كشورها وجود ندارد و معتقد به فروپاشي ذهنيت توسعه هستند

الف) مدرنيسم                         ب) پست مدرنيسم                   ج) وابستگي                             د) ماركسيسم

 

15-او در نقد خود از نظریه مدرنیزاسیون به تجزیه و تحلیل ابعاد فرهنگ شناختی آن می پردازد

الف) آلفرد سووی                   ب) ميشل فوكو                        ج) آندره گوندره فرانگ                         د) سانتوس

 

16- به نظر او تنها دو جهان وجود دارد یکی جهان انقلابی  و دیگر جهان سرمایه داری با ملحقات ان

الف  ) سونکل           ب) نکرومه                 ج) سانتوز             د) فرانک

17-از تقسیم GNP بر تعداد جمعیت یک کشور بدست می آید

الف ) تولید نا خالص داخلی      ب) تولید ناخالص ملی    ج) تولید سرانه ملی        د) هیچکدام

18-او توسعه را بر اساس فرایند شهری شدن تعریف می کند

الف) ویلبر مور            ب) سرینیواز           ج) بریز         د) اسملسر

19- عامل و نشانه نوسازی از نظر دانیل لرنر

الف ) دانش علمی      ب) مشارکت جمعی      ج) همدلی        د) ب و ج

20- کتاب جامعه شناسی توسعه و توسعه نیافتگی جامعه شناسی از کیست

الف ) چیلکوت                ب) گوندره فرانک        ج) والرشتاین         د)پارسونز 

 

 

 

 

 

موفق باشید

دلاوری      

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:10  توسط رضا دلاوری   | 

مطالب جدیدتر